نقدوتحليل موسيقي
۱۳۸۸/٦/٥
نامه به مدعی!

با اجازه پیشکسوت ها ...

ترجمه یادداشت سرسری تان  که در کمال دقت..... !! بی نظری..... !! و مهمتر از همه بسیار موشکافانه و فنی نوشته شده است را... برای آن گروه از جوانان کنجکاو و علاقمند که  مایل به درک و دریافت معانی پنهان... در لابلای سطور اینگونه تصفیه حساب های هنری هستند... در یکی دو جمله تقدیم می کنم:
. تصفیه حساب هائی نظیر همین مثلا نقد بی نظر دلسوزانه !!((

تراوش شده از قلم  لابی ایست ها  و در ژانر پر افتخار و مفید نوچه نویسی!!)

و اما ترجمه مقاله شما :

آقای ذوالفنون بسیار بیجا کرده  که این اواخر در چند مورد به محضر استاد شجریان اسائه ادب کرده است!
این پنبه زنی خفیف را فعلا داشته یاشد تا هم حساب کار دست خودش بیاید و هم دیگران عبرت بگیرند وحواسشان را جمع کنند و دست ار بازی با دم شیر بردارند!

وگرنه با ایشان هم همان معامله ای را خواهیم کرد که با کار جدید استاد ذوالفنون کردیم....یعنی از اول تا آخر نوار در هر کدام از کارها یک عیب و ایرادی می گذاریم...

و در این ایراد یابی خود تا آنجا پیش می رویم که حرفها و فرمایشات حودمان را نیز فراموش می کنیم.....
مثلا یادمان میرود که گفته بودیم ((   قطعات حالاتی نسبتا متفاوت از موسیقی اصیل ایرانی را داراست....)) و چند سطر پائین تر می نویسیم ((  در تصنیف چهارم نیز هیچ نشانه ای از نو آوری دیده نمی شود ....!!!))
کلمه (( نیز)) در این جمله دم خروسی است که.....در جای جای این یادداشت رویت میشود....و باز مثلا : ((به طور کلی سه تار در این آلبوم سعی میکند زیاد سه تار نباشد ! ))  بی آنکه حضرت نویسنده آوردن دلیل و توضیحی را ضروری بداند!
که الیته تعجبی هم ندارد !

شما هم وقتی این چند جمله ای  که بنده از متن نقل می کنم را دوباره و با دقت بخوانید در خواهید یافت که ایشان اساسا و از بیخ نه موسیقی نویس است و نه نقد نویس!.....میخواهد درس و وگوشمالی بدهد...

با هم بخوانیم...

....  گوشه کنایه هایی است که بر فضای موسیقی ایرانی از دیدگاه استاد ذوالفنون روانه!!!! شده است .
......سه تار در راهبرد گیتار!!!!! عمل میکند و ملودیهایی مشابه آنرا !!!!می نوازد

((هرچه فکر کردم نفهمیدم  راهبرد گیتار!! و ملودی های مشابه آن !!!! یعنی چه؟

..... این تصنیف از آن جمله تصنیفهایی است که خواننده به دنبال شعر می دود و به زور قصد جفت و جور کردن آهنگ و شعر را دارد که نهایت به آن نمی رسد و مسابقه را می بازد!!!!!!!!
...... سه تار تا حدی به روزگار وصل خویش!!!!! برمیگردد و صدایی حقیقی از آن بر می خیزد و به سادگی!!!!! دستگاه شور را می توان شنید !!!!

(( یعنی مواردی  هم وجود دارد که  سه تار  تا حدی !! به روزگار وصل خویش بر نمی گردد و صدائی حقیقی از آن بر نمی خیزد!! و در نتیجه به سادگی دستگاه شور را نمی توان شنید!!
...... در ارائه سبکهای دشتی و بیات کرد!! و یا به اصطلاح عامیانه تر ، نوحه سرایی وسوگنامه ، توانایی ها....!!

ما را یگو که تا به این لحظه نمی دانستیم رمانتیسم و امپرسیونیسم جزو مایه های موسیقی ایرانی هستند و در حقیقت دشتی و بیات کرد  سبک!! هستند!!

..... آواز فلاحتی نیز در بین آن دلنشین نمایانده!!!! است.

......بسیارمایل بودم این اثر را به تمجید  تحسین بگیرم  !!! و علاقه ای را که شخصا

به خوانندگان جوان که فلاحتی از آن جمله است به سایرین برسانم.!!!!!


و در انتهای کار نویسنده !! محترم علاقه اش را بجای فلاحتی به ما خوانندگان جوان رسانیده است و در نهایت شرافت و جوانمردی بخش عمده ای از آلیوم سیم آخر  را  جهت استفاده عموم برای دانلود در اختیار همگان گزارده است!!!!

در اینمورد اخیر بیاد همگی می آورم آن هیاهو و جنجال و آه و فغانی که براه افتاد و براه انداختند لابی کاران و طرفداران استاد شجریان پس از آنکه کسی بی اخلاقی کرده بود و(( آه باران))  را برای دانلود در اختیار همگان گذاشته یود!

اخلاق ظاهرا چیز خوب و مفیدی است اما  نه برای همه!!

و اما حرف آخر....

بنده که پیشاپیش تکلیف ام روشن است...مزدور مواجب بگیر رژیم هستم و دشمن

قسم خورده موسیقی مظلوم ایرانی و خوانندگان محروم و مبارز این موسیقی!

قلم به مزد معاندی که میخواهد با سمپاشی و جو ساری از ارزش سی سال مبارزات بی امان سیاسی و اعتراضات مداوم و پیگیر و بدون وقفه بعضی از خوانندگان و هواداران هنرمندشان بکاهد....
 و حاصل بیست و هفت سال مرغ سحر خوانی لاینقطع و اعتراض شجاعانه به رادیو درمورد پخش کار آفای لطفی و ایتهاج( ببخشید آقای شجریان)را کم ارزش جلوه داده  و این اقدام را معمولی تر از کارهای بعضی جوانها که می خوانند و می نالند و میمیرند....وانمود کنم.

باری....

بنده که به جهنم و درک....

با شما اهل  بیداد می گویم....

 این را دیگر حتی قلم بمزد هائی خامدست تر و آماتور و ناشی تر از من هم دیگر

حالیشان شده که برای لابی کردن و باد به بادبان بزرگان انداختن نیازی به خوار و

خفیف کردن دیگران نیست!

همین که در مورد کنسرت هنوز برگزار نشده بر طبل بکوبیم و جار بزنیم که ...به به

چه شب باشکوهی خواهد شد این شب و چه کنسرت بی نظیری اجرا خواهند کرد و

 ...چه و چه.... ها.....

کافیست و عمل می کند...!!

دیگر نیازی به نسق گیری و گوشمالی دادن به آنها که جسارتا به ابروی بالای چشم اساتید سهوا  اشاره ای کرده اند نیست!

برای امروز کافیست...

اگر جسارت و مروت درج کردن و عمومی کردن این مطلب را داشتید...باز با شما حرف و حدیث ها خواهم داشت...

و اگر هم که در گوشتان را گرفتید ...که...  آنوقت بنده ناگزیرم گفتگو را از حیاط خلوت شما به کوچه و بر سر بازار بیاورم!!

دادتان  مدام...و بیدادتان مستدام

محمد

۱۳۸٧/٩/٢٩
یاد

هم این که:هر نظری را شکلی از از تهاجم و حمله به خود تلقی می کنید  حکایت از بسیار چیزها می کند که خودتان از انها با خبر  هستید و بس.
ارائه تصویر مطلوب از خود نه خوب است نه بد انچه موجب اشاره های گاه به گاه شده و می شود :  ((شناختن خویش به تصویر خود ساخته است)) و افتادن به هزارتوی اینه های رو برو ست.
چه ادمی و چه نرگس وقتی قرار شد خویشتن را از طریق تصویری بشناسند  که: خود  به قلم موی (( میل و سلیقه شخصی  و با رنگ اموخته های سالها  و بر بوم پسند روز و مردمان روزگار))  نقش کرده اند. بی انکه بدانند  بندی  این نقش میشوند  و عمر ونیرو در کار زیبا و کامل کردن ان نگاره می کنند.
به مثابه انان که :  حرف و نظر, داوری و نگاه شان در زیر خرمنی از اشعار و امثال ونقل قول دیگران دفن و  ناپیدا میشود. اشعار و جملاتی که   تحت فشار حضور شخصیت کش انها   و  تکرار فرساینده و اعتیاد اور شان  چیزی از صدا و صاحب صدا باقی نمی ماند.
تصویر شما نه جای من  که   جای خودتان را(( خود واقعی تان)) را     تنگ کرده.

 

.حتی اکنون که  حس می شود   مرگ   پرهیب پر مهابت خود را  در لحظه ای نامنتظر   و در فاصله ای بسیار نزدیک   نمایانده    انچنان که : ( د م )  بیرون قاب را چو بید بر سر ایمان خویش لرزانده  . اکنون که : لرزه های نافرمانی دست خسته تبردار واقعه در قاب مبهوت  نگاه نشسته !!
   خود خودتان را نمی دانم ان  ( د. م )  درون قاب  اما  باز هم در مقابل میل شهوی و مهار ناپذیر((بادیگران در میان نهادن))   خودداری نتوانسته است.
 و  اگر چون ان دیگری به شطرنجی ناگزیر با مرگ مجبور می شدید چه  ؟
باری......
این سر زدن های گاه و بیگاه برای دریافت  تخمین فاصله موجود با تصویر  بود  و سنجش ان  با  فاصله مطلوب  و احیانا تولد  شخصیت مستقل معهود.

پ.ن :ان طلب بخشایش از سوی من بود مبادا در گمان  و دریافت خود خطا کرده باشم.
پ .پ.ن: اگر همیشه نظرات من  موجبات فرح وحظ جنابعالی را فراهم می کند  مفت چنگ تان .البته اگر...راست بگوئید  که شک دارم.
 این خنک کاری ها و کوچک انگاری مردمان و نظراتشان نسب ونسبت به همان  ( د م )  ای می برد که تمامی نیرویتان صرف ان میشود  که شبیه به  او حاضرجوابی کنید و  شببه او بمانید. 

خب بمانید  من هم دیگر حوصله ام از ندیدن ها و نگرفتن های ابدی شما سر رفت
 خسته ام کردید و خسته ام می کنید.

محمد

۱۳۸٧/٩/۱٦
ثبت

طفره می روید ,طفره می روید ,طفره می روید اقا.بازهم  ,در پاسخ تان کوچکترین اشاره ای به انچه نوشته امده بود نکردید.باز همان برخورد  حاشیه رونده گریزان از متن و اصل با همان اشارات خنک که  یقینا خودتان را نیز , خنده که هیچ ,  تبسمی   هم ,  حتی,  برلب   نمی اورد.
و اما در باب در خود نگریستن : حضرت,دیر زمانی ست که یاپیرامون موضوعات  مرده,خنثی و بی خاصیت قلم می فرسائید ویامثل معلم های اخلاق صد سال پیش موعظه می کنید و   باش و مباش  ,   بکن و مکن  و باید نباید ها را سر منبر میروید,
لطفی به همه وخودتان بفرمائید و پست اخرتان را ازنظر مبارک بگذرانید     یا مطلب نقاب و یا ادم باش و ادم شو  که این اخری بد جوری مخاطب را به یاد  
از ادعای مالکیت  حقیقت که در لابلای سطور چند نوشته اخیرتان موج میزند که بگذریم نکته اصلی و غم انگیز سر بر اوردن این شخصیت کهنه و بوی نا گرفته  مصلح اجتماعی ست از  میان غبار ایام ماضی که بهتر و بیشتر از خود فرد و جامعه به نیازهای این هردو واقف و اگاه است   همو که مدام در کار صدور دستورالعمل جهت فلاح و رستگاری ست و بسیار دوست دارد اما که اینهمه را بلاگ نویسیدن بنامد .ابن خود مرکز و معیار جهان پنداری ها ,   البته در کارو بار شما چندان جدید نیستند.
همچنانکه  فغان و فریادتان از دست کج فهمی خلایق جدید نیست.مدتهاست که هرچه می نویسید در ست فهم و دربافت نمی شود و حاشا که بکبار هم که شده به جستجوی علت در خویش و شیوه درک ونوشتار خویش نگریسته باشید هرچه هست ازقامت ناساز و بی اندام ما مخاطبان است و بس.
به خیال خود مخاطبان را یکان بکان جواب دندان شکن پرتاب کردن کافیست و هرجا که کم اوردید ابراز شادمانی و تفکه خاطر  راه نجات است و یا پناه بردن به من قال بجای ماقال.
  بزرگ شویداقا  قد بکشبد تا برخی مسائل را در دورنما ببینید.تا در تحلیل و یافتن جایگاه پدیده ای نظیر گروه مستان کودکانه به دو کلام پس و پیش در مصراعی و یا جمله ای غیر مهم در مصاحبه جوانی بیست و چند ساله نیاویزید.
 راستی , انصاف و مروت را     فریاد وا ادبیاتا و وا شعرا ی تان را چرا از پس قرائت شعر درخشان دوست ادیب و موسیقیدانتان  جناب مشکاتیان سر ندادید شعر بی نظیر پنبه زن را عرض می کنم.همان که در ان فرموده اند پنبه زن بیگمان ازبرای مشتی نان در گذر لولیده بود...والخ  
دستگاه فاجعه یاب تان را بکار بیندازید و این اثر درخشان را در ویژه نامه جناب مشکاتیان رصد بفرمائیدو انگاه شرم برشما باد اگر تیتر نوشته تان یک فاجعه  تمام عیار ادبی نباشد و همیتقدر بیرحم و بی گذشت ننویسید.
اگر چنین کردید باز با شما حرف خواهم داشت تاروزگارتان   را خوشمزه تراز این که هست   بسازم.
اخر نه اینکه از اتش دل ما پخته گشت خام  کسان
برای امروز  کافیست
 و دیگر .....خاموشی ست

محمد

۱۳۸٥/۳/۱۸
در ضرورت و البته سرانجام ابراز واكنش!

پس از مدتها به از هراس  اينكه شنيده بودم: ترك عادت موجب مرض است ،پس از خواندن مطلبی ، يادداشت كوتاهی نويسيدم و اظهار لحيه فرمودم و پس دريافت پاسخی از يكی ديگر از خوانندگان عظام يادداشت مربوطه ، به تجربه دريافتم كه : خير!!!  اين خود عادت است مه باعث گرفتاری ست ! و در اين مورد البته عادت عنيف و ناپسند واكنش نشان دادن ! و از آنجا كه باز هم چاره ام نشد و عادت كذا دوباره غلبه كرد ،يادداشت بعدی را مرقوم كردم كه چون متن بدی نشد و چه بسا بعدها هزار فايده ديگر می تواند بر آن مترتب باشد و تبديل به مقاله كاملی شود و پس تا گم و نا پيدا نشود ،جهت استفاده فعلی عموم و بعدی خودم ، آن يادداشت را در اينجا می آورم!

 

 

سجاد عزيز،    اين چند جمله را به همان انگيزه مي نويسم كه آن يادداشت قبلي را ! آنچه پيكره فرهنگي ما و بويژه موسيقي  ما در ايران از آن آسيب ديده و مي بيند و نيرو ي ادامه! رااز آن ربوده و مي ربايد ، سكوت هولناك ، فراگير و بيزار كننده اي ست كه در فضاي دادن و ستاندن،بخشيدن و پذيرفتن ، نوشتن و خوانده شدن در نهايت گفتن و شنيدن ! و در يك كلام بين صدا و پژواك صدا !! حكمفرماست!!   سرنوشت تلخ نغمه اي كه در خلاء ساز مي كنند...،دريغا... كه هرگز شنيده نمي شود! از آنرو كه، نوا و نغمه براي جان يافتن و سفركردن. تا جان گوش و گوش جان مخاطب ،به هوا !!! نيازمند است ! و البته به گوشي و جاني و البته دلي !    
هوا اما وقتي سنگين بود ، يا وقتي زياد و زيادي ماند و  تازه نشد !ديگر نغمه را نمي تواند كه به گرده بگيرد و ببرد تا آنجا كه خاطرخواه اوست ! و واي اگر آن كه مي شنود ،يا مي خواند، دستي نيفشاند و يا سري نجنباند :به تشويق يا تنبيه!!! كه يعني كه: شنيدم .كه يعني كه : خواندم . كه يعني كه : دل جانم و جان دل ام تازه شد به آن ويا : آزردگي آورد نوا و نغمه ات يا كلام ات ! هيهات !!!! حال و روز ما اين روزها اينگونه است و واي بر ما !  مخاطب، در سكوت خويش دندان صبر بر جگر انتظار مي سايد و نمي گويد و نمي گويد، تا روزي كه طاقتي ش بنماند! و آنوقت هنرمندي را كه خود با لالائي سكوت و بي تفاوتي  به خواب خوش امن و آسايش و توفيق فرو برده است به خروش عتابي از جا مي پراند و از  صدر وتخت به زيرش مي كشد كه: برو ! كه: تو آن نيستي كه مي خواستم و مي خواهم !!!و تازه اگر هم چنين نشود خود هنرمند  ( تو بخوان نويسنده و يا منقد ) آنقدر در اين سكوت خوابش  عميق مي شود كه ديگر دقيانوسي مي خواهد تا او در كف روياي اصحاب كهف گونه خود، زمان و زمانه را چون ياد و تصويري دور و كمرنگ بياد آورد ! و اين گناه همه آنهاست كه، آفريننده را با كار اش تنها مي گذارند. هنرمند را با اثر اش و نويسنده را با نوشته اش ! نه واكنشي! نه حرفي! نه چوني و نه چرائي ! همه  يا بي تفاوتي انگيزه كش نفس گير است يا تشويق كليشه اي نخ نما شده كه بيش از خوشي دلگيري مي آورد و ملال !  و تا اين نباشيم و اين نباشم، بد نيست گاهي و چه بهتر كه هميشه ، واكنشي نشان دهيم به صاحب اثر، به كسي كه در تنهائي خويش براي ما مي نويسد !كه هنگام و لحظه نوشتن ، مارا ،مخاطبي  را، در ذهن مي آورد و به او و براي او مي نويسد ! ما دستكم اين را وامدار اوئيم كه  بگوئيم ،بنويسيم و نشان دهيم كه شنيديم كه خوانديم. براي ما حق و براي صاحب اثر ضرورت است كه خوب و بد كار ابراز شود ،تا او بهتر شود و  به كمال نزديك تر، تا ما نيز سهم خود از اين كمال  برداريم . در اين داد و دهش و گفت و شنود است  كه ما، كه همه ما در دو سوي اين خط مي توانيم و بايد كه به سمت راس مثلث ، كه هنر است ، كه جمال است ، كه عشق است ...هر چه مي خواهي بخوانش ، موج برمي داريم و اوج مي گيريم !  
همه حرف  و انگيزه گفتن اش همين است ! همين هاست . كه بگويم: سجاد عزيز !وقتي در باره منقد ورزيده و توانا ئي مي نويسي، شان او و شان كار تو آن نيست كه كرده اي .كه: كم است .كه: بيشتر ميخواهيم .كه بيشتر مي خواهد بداند ،آن كه او را بعد ها از طريق نوشته تو بايد بشناسد !كه بگويم : هم لازم اشت و هم تو توانائي اش را داري كه اين يادداشت را  هسته مركزي مقاله اي كامل و مفيد كني و از اين هسته باغي بروياني ، با شماري گل هاي زيباي دانستن ! كه ياد آوري كنم : نمي توان در مورد منقدي نوشت اما لا اقل يكي دو نقل قول و داوري مهم هنري او را در متن نياورد !كه بگويم :در آن نوشته كامل ات به سراغ كارهاي  آن منقد برو و مثلا نشاني مقالات و ناشران و مشخصات كتابهايش را، نشاني خانه مجازي اينتر نتي اش را در پاي نوشته ات بياور تا اگر كسي در اثر خواندن مقاله  ات شوق جستن و يافتن او و كارهاش را داشت ،راه بداند و مقصد بيابد.  آه....كه پر گفتم و دراز گوئي كردم !اما نمي شد كه نگويم .اين گفتن ها را بدهكار آنانم كه در اين سالها دست از من نمي دارند آنان كه مي خواهند و مي پرسند و مي پرسند و مي خواهند ،و بدرستي هم! كه :پس چه كرده اي ؟ چه مي كني ؟ كدام دين خود به اين فرهنگ گزارده اي و كدام تجربه در اختيار نسل پس از خود گذارده ؟  كدام هياهاي بيدار باش و هشيار بمان برداشته اي به گوش خفته ؟و نشاني كدام راه رفته را با اين نو سفران، گفته ؟ و پس گفتم و رفتم .گفتم و مي روم !روزگارت خوش.       
پ.ن : گفتم و چه خرسندم از اينكه ،آن  كه طرف خطاب من بود به محبت و دوستي شنيد و پاسخ گفت!
پ.پ.ن:با حضرت مطلبي چيزي ندارم كه بگويم ،از آنرو كه عجول است و عصبي مزاج و دل نازك اين بنده را ياراي دشنام شنيدن بيش از اين ها كه فرموده اند نيست!

محمد

۱۳۸٤/٥/۱٥
تو طربی .طرب توئی .

به اين روز و روزگار كه بادی نمی وزد و برگی نمی جنبد و  نحو جريده رفتن

و از حاشيه گذشتن صرف دارد و صرفه ! ضرورت گفتن و نوشتن بيش از

هر زمان و زمانه ای وجود دارد ، ميل و اشتياق  ابراز نظر اما ،كم و كمتر از

هميشه حس می شود .لااقل من كه چنينم ! آشكار تر از هميشه است،

بيهودگی اين گفتن ها و نوشتن ها ، كه  آنها كه اسب مراد را در  ميانه

ميدان موسيقی به زير ران طرب دارند  نه گوشی به بانگ و صلای اطراف

خود دارند و نه ضرورت اعتنا به واكنش جامعه را احساس می كنند!مكانيسم

بلعيده شدن (( عرضه كم )) توسط ((تقاضای بالا )) چنان كار را بر آنان آسان

ساخته كه ،گاه مشكل اساسی شان   رتق و فتق خرده كاری های فرآيند

توزيع و تبليغ و خلاصه مراحل اداری بازار است. كه آن هم غالبا با صزف

مبالغی  ويتامين  آ  يعنی  آشنائی و ارتباط حل و رفع می شود!

 

 

تو گوئی اهل موسيقی ما نمی شنوند و نمی بينند يا اينکه اگر هم گيرنده

هاشان چيزی ثبت کند همان تشویق و تائيد های  مخاطبان است.

مخاطبانی که گاه از سرادب و بيشتر از روی عادت و  رعايت  سنت مرسوم

درانتهای هر اجرا دو کف بر هم می کوبند که غالبا به ايفای نقش مقدر

ميماند و انجام وظيفه و گاهی نيز بنظر ميرسد کف می زنند تا ملال و رخوت

از خويشتن و فضای سالن بزدايند.

 

مخاطب........

 آری مخاطب بسيار ديده و بسيار شنيده....... و از ديده ها و شنيده ها

گاه بجان آمده....

 مخاطب زنجموره و غمناله بجای آواز شنيده......

مخاطبی که موجودی (( کلون)) شده و فتوکپی پسر از روی پدر را بجای

جابجائی نسل ها به او فروخته اند.......

 

مخاطبی که در تسليمی ناگزير چاره ايش  بنمانده جز آنکه سراب

صدای جيغ خنثی و خواجه وار مردانی نازک خوان را ....در  کام روح تشنه

خود بچکاند ..روحی که تشنه سيراب شدن از آن   سحوری صاف سيال 

گوش جان به هوای باز شنيد لای لای لالائی ها ی مادران و هی وای دل

انگيز  بانوان تيز کرده است. 

 

 

ادامه دارد.

 

 

 

ادامه دارد.

محمد

۱۳۸۳/۱/۱٥
چه آسان ، چه به آسانی می توان به لحظه نا گزير خداحافظی پرتاب شد!!

هنوز از در فرودگاه فرانكفورت بيرون نيامده بودم كه چيزی درون سرم منفجر شد ! و....و از آنجا كه اين انفجار را می شناختم ، دانستم كه همان درد های وحشتناكی كه عمری ست كه با من است - و سه سالی راحتم گذاشته بود - باز به سراغم آمده !

از  همان لحظه تا همين آن كه برای نخستين بار متنی  را تايپ می كنم ، درد كشيده ام و می كشم ! شبانه روز ....با وقفه هايی نيم ساعته ....

و ..حالا هم كه نوشتن و كار و ساز زدن  ، به يمن تزريق سمی كشنده  و البته رقيق شده  ممكن گرديده ، كه بخش عمده ای از عضلات سر و صورت را از كار انداخته و بی حس كرده است !!!!

زهری كه به پادزهر تبديل شده !!!۱

اما ، چرا اينهمه را ((‌كه در واقع شرحی خصوصی ست از مشكلی خصوصی )) در اينجا می آورم ؟

به دو دليل ،

نخست اينكه از اين طريق پاسخی داده باشم به همه بزرگواران و دوستان و رفقائی كه از من  و از احوال من پرسيدند و جوابی نگرفتند ، تا مگر پوزشی باشد و عذری .

مبادا كه اين سكوت را تعبيری ديگر كنند .

و دوم اينكه ، در اين دو ماهه كه بين دوزخ و برزخ  در (( شد آمد )) بودم ، آنچه نيرو می داد و تحمل آن دريا دريا درد را ممكن می ساخت ،شنيدن موسيقی بود.

 موسيقی شنيدن و درد تن را در جويبار نغمه شستن ،اين بار حتی برای من كه عمری با نوا و آوا بسر برده ام و بارها در اقيانوس  نغمه  و نوا غسل صبر كرده ام و  درد و زخم روح به نوازش آوا ،التيام داده ام ،تجربه ای يگانه بود!

در آن خلنگزار درد و درد و درد كه هر چرخشی و هر گويشی  ، فرياد بر آسمان می رسانيد و هر دم و باز دمی ، تيغه كند خنجری بود كه بر برهنگی عصب می بريد ، موسيقی را ديگر گون شنيدم و ديگر گون موسيقی ها شنيدم .

كه اگر حال و مجالی و حوصله و همتی و البته رخصتی و فرصتی ،فراهم آمد ، از آن  دريافت های لحظه ای و لحظه های دريافت  با شما خواهم گفت !

فی الحال كه با همين درد مختصر می ستزم و شكر هم می گذارم كه از تحمل آن دردها كه آدمی را بر آستانه دوزخ معتكف می كند ،معافم داشته اند !

هرگز اينگونه  قدر اعراف  يا همان (( برزخ )) را ندانسته بودم ....همچنانكه .... معنای بلند و عميق  اين سخن را  نيز بر جان و جسم خود حس نكرده بودم و در نيافته بودم كه....

حوران بهشتی را ، دوزخ بود اعراف.....از دوزخيان پرس ،كه اعراف بهشت است !   

محمد

۱۳۸٢/۱۱/۱۸
اندر قضايای وفا کردن و ملامت کشيدن و سخط شنيدن !

آن بخش اول که از پی اين مدخل کوتاه می آيد،  يادداشت های دوست ناديده ای ست که از سر رنجش ...علاقه ...عصبانيت ...نصيحت و يا هر انگيزه ديگری خطاب به من نوشته است و آنهم  بقول خودش در پستوی وبلاگ بنده ! و از آنجا که امر به پاسخگوئی فرموده ...اطاعت می کنم و تا بدانيم و بدانيد ...کدام جواب ناظر به کدام پرسش است ..اصل مطالب ايشان را می آورم .

اما......

آنچه که مرا به شرکت و ادامه اين داد و ستد قلمی بر انگيخت، نه محتوای رقيق مطلب و مدعای يادداشت  حضرت  ۸۵۴۱ ...بلکه  لحن پرخاشگرانه .. هماورد طلبانه  و علامه وار ايشان است که در نگاهی آسيب شناسانه به  حوزه تبادلات و نحوه  گفتگو و حتی نوشتن  در زمينه  موسيقی ايران ،  خود عين درد  و نمونه بارز وضعيت  مغشوش، نا بهنجار ، ناخوشايند  و بشدت هيستريک ديالوگ و ايجاد  ارتباط در زمينه مو سيقی ايرانی ست ! 

 با خواندن ياد داشت زير در کنار آشکار شدن  ابعاد غم انگيز ماجرا ... ضرورت مبرم  و انکار ناپذير  پرداختن به اين مشکل و تلاش در حل و رفع آن نيز روشن می شود .

و تازه  می توان گمانه زنی کرد که  نويسنده يادداشت خود با موسيقی نه تنها بيگانه نيست  بلکه در حد در خور ی  آن را می شناسد (( نوازندگی يا تحقيق شايد ))  و احتمالا  از آن جمله دست اندر کارانی ست که دل مشغول مشکلات اين موسيقی دارد و دغدغه آينده اين رشته از هنر ايرانی را !

باری ..پيش از هر چيز ابتدا  ياددا شت آقای ۸۵۴۱ را با هم بخوانيم که سرخ است صريح  و در جای جای آن نظرات من که سياه است و با مرکب مدارا و آشتی نوشته شده است .

 

حضرت عرفان دامت برکاته: اول يه گوشه رو مثلا روح الارواح رو (که واجد تعداد زيادی از مينيياتور های موسيقی رديفه)خوب بررسی کن .ببين از لحاظ زمان بندی چه خصوصياتی داره؟گردش ملودی چه جوريه؟شدت وضعف نواخت ها (در ساز)و تحريرها (درآواز)چگونه در القای معانی جملات موثره؟و.... ده ها مورد ديگه که حوصله ندارم توضيح بدم.اگه تونستی از دريای وسيع يک گوشه زنده و دست پر برگردی ا.نوقت برو ببين بين گوشه ها چه روابط و چه اشتراکاتی وجود داره. حرفامو بدل نگير اضهال ميگيري.حضرت عرفان عرفان مطلق.مطلق عرفان.مطلق.مطلقا ممنوع ....آب مطلق آب مضاف. آب کر ........

از گرفتاری های اين موسيقی يکی هم اين است که دوستداران و فدائی های آن ( زير تاثير گفتمان مسلط اين سالها ) بطرز غريبی بدنال  ايده آليزه کردن آن هستند / چنانکه اگر هراس از جوابگوئی به ديگران نمی بود چه بسا که  اين موسيقی  را مظهر و منشا همه انواع موسيقی در جهان می خواندند و به آن کرامات و معجزات نسبت می دادند . و البته  در اين ميان روحيه افراط گرا و طبع  اغراق پسند ايرانی از جمله عوامل موثر اند.

دوباره متن دوستمان را بخوانيد /دوست علاقمند ديگری را به مو شکافی و ذره يابی  درگوشه ای خاص امر می کند و پيشاپيش به او ديکته می کند که هم از همان ابتدا چه و چها را بايد بيابی و به عبارت ديگر  بايد همان کشف و پنداشت های مرا از اين گوشه دريا وار  دريابی و تازه اگر چنين شد و طبق دستور عمل کردی و از اين آزمون سترگ ( که چه بسا به قيمت جان تو و يا به همان استعاره که خود ايشان فرموده اند  به بهای جان جان تو تمام شود )  زنده !!!!! و سرافراز بيرون آمدی !! تازه آنوقت اجازه داری که به سراغ کار و تحقيق در زمينه اشتراکات گوشه ها  بروی ؟؟؟؟؟!!!!  

و معلوم نيست اين گوشه چرا دريا وار است و اساسا به بزرگی دريا بودن يک گوشه چه امتيازی شمرده می شود و اگر هم غرض امکانات بيشمار اين گوشه است برای صيد مرواريد های معنائی و معنوی ...که باز هم اغراق و غلو  کليشه ای ست که نه تنها در انشاهای دبيرستانی /بلکه در موطن اصلی خود يعنی شعر سبک هندی و منشات قائم مقام و تحريرات ديوانی قاجاريه و صفويه هم خنک است و بدرد ترساندن و مرعوب کردن خوانندگان می آيد .و پس يعنی که هيچ .....يعنی که ما در اين ميانه واقعا نه با عرفان کاری داريم و نه با گوشه روح الارواح ..بلکه اگر پاراگراف بالا را به زبان ساده ترجمه کنيم می شود چيزی در اين حد و حدود ...آقای عرفان بی اطلاع ..موسيقی ايرانی ملک خانوادگی ۸۵۴۱ است و ظرايفی دارد که تو و جد و آبادت هم از آن سر در نمی آوری و لکن من از آن بسيار فراوان زياد سر در می آورم و در اين دانائی و کشف و شهود خود به مقامی رسيده ام که مپرس و جون خيلی هم دانشمند هستم / تو را و بزرگتر از تو را هم نرسد و لايق آن نباشيد که من روشنتان کنم و خيلی هم بيحوصله هستم و اصلا حيف من که دارم با شما می نويسم و!!!!...و ...و ...ديگر اينکه خودت را خسته نکن و ((ارنی ))نگفته بگذر وگرنه جواب لن ترانی !! دريافت خواهی کرد !! و در آخر هم عرفان هيچمدان !!! را از عاقبت پرداختن به اين مقولات می ترساند که   مبتلا به فلان بيماری ميشوی ....که ظاهرا بايد معطوف به تجربه شخصی ۸۵۴۱ بوده باشد !!!!! و حالا گناه اين عرفان خان چه بوده ؟؟؟؟ اين که بدون اجازه وارد حوزه ای شده که برای ورود به آن بايد از ۸۵۴۱ و دوستان ايشان اجازه و رواديد گرفت !!! وارد بحثی شده که قرار نيست هر کسی همينطور سرش را پائين بيندازد و وارد آن شود ....بحثی که موقوف ۸... است و دوستانشان !!! مطلبی که .فقط حضرت ۸۵۴۱ رخصت افاضات در آن را دارند آن هم با کنار هم قرار دادن کلمات و مفاهيمی که در باره تک تک آنها بايد نشست و حرف زد  ...مثلا  مينياتور های موسيقی رديف چه اند و کجايند و چه شکلی دارند ؟گردش ملودی چه جوريه !!!! واقعا يعنی چه و واقعا چه جوريه ؟؟ آن شدت و ضعف نواخت ها که می فرمايند در القای کدام معانی در کدام شعر منظور است ؟؟؟ و آن دهها ؟؟؟؟؟!!! مورد ديگر که ايشان حوصله ندارند آنها را توضيح دهند کدامند ؟؟؟؟

نه....نه دوست عزيز !!! دوره اين گفتن ها و رفتن ها دير زمانی ست که به سر آمده ...اين نسل و اين مردم ديگر  نسل پيش نيستند که با کلی گوئی های اديبانه و نقل قول های غريب و عجيب و بردن نامهای بزرگ دهانشان بسته شود !!! نوشته شما مرا به ياد بحث های زمان انقلاب انداخت که در خلال آنها جماعتی با نقل قول های نيست در جهان و گقتآورد های لازم !!! از مارکس و انگلس و ....جماعت شنونده و طرف بحث را لال می کردند و هيچ کس هم نبود که از آنها آدرس نقل قول شان را بپرسد !!!!

۸۵۴۱ عزيز ...اين گوی واين ميدان ...لطفا عصبانی نشويد و بد و سخط نگوئيد ...مدعای خود به برهان قوی کنيد و نادانی و بی اطلاعی ما را مستند سازيد ...هر چند که منظور و مقصد ما و شما نبايد که چنين چيزها باشد ...اما چکنم که خود از اينگونه خواسته ايد و اين شيوه را به ما تحميل کرده ايد 

باری منتظر دريا پيمائی و گوهر يابی شمائيم ....

اين از اين ...و اما... 

   آقای محمدآقا:خوش داشتم انتقادهايی که از من کردي رو تو صفحه اصلی ببينم نه تو پستوی وبلاگت!!تو صفحه اصلی اونقدر متين!تو پستو اما... ۱ـاز شما بعيده با لغت عرشی عشق اينقدر ور بری و هی بکارش ببری.متاسفانه اين لغت که در تمام سخنان پيامبرو ائمه شايد ده بار هم بکار نرفته امروزه نقل و نبات دهانهاست ودر باره هر محبتی به کار ميره. پس اينقدر اين کلمه رو راحت به کار نبر که :علت عاشق زعلتها جداست/عشق اسطرلاب اسرار خداست

و اين موعظه شما هم مرا به ياد داستان موسی و شبان می اندازد .مسبوق که هستيد ؟اين کلمه و کلمات ديگر را عرشيان در اختيار ما فرشيان قرار داده اند تا نردبام آسمان کنيم و ز بالا شويم و بالا رويم !! و حالا شما ما را ( يعنی مخاطبان حضرت دوست را ) از بکار بردن اين کلمه بر حذر می داريد؟ !! ياللعجب !!! و ديگر اينکه اگر پيامبر و ائمه اين کلمه کم و بسيار کم بکار برده اند / مرا و حتما شما را نرسد که دليل آن به حدس و گمان بيابيم و آن را چماق کنيم و بر سر و مغز عشق گويان روزگار فرود آوريم در اين مورد به اشاره ای بس می کنم که گفت   کار نيکان را قياس از خود مگير..گرچه باشد در نوشتن شير شير....و تا جانب انصاف از دست نگذاشته باشم ،بگويم که اين غيرت و ترديد شما و بسياری را درک می کنم و اشاره می کنم که ..بايد  به چرائی اين مطلب انديشيد که از چه رو و چراست که برای نخستين بار در تاريخ فرهنگ ايران زمين ( سر مگو) ی  دو بخش از اين فرهنگ در عيان و حلوت آورده اند و عموم بر آن دست يافته اند و بزرگان اين دو زمينه همگان را بار عام داده اند ...عرفان ايرانی و موسيقی ايرانی !! اين هردو مطلقا در هيچ دوره تاريخی اينگونه در دسترس فهم و دريافت مردمان از هر صنف و سنخی نبوده اند !!!  و اينکه چراست و از چه روست ؟  بيش از عصبيت و عصبانيت ،غور ميخواهد در  پيچيدگی های روزگار و غوص  دردريای گمکرانه عرفان ايرانی !   

 ۲-موسيقی ما از همان زمان دچار اضمحلال شد که نقد به معنای امروزی( يا به قول شما خوب و بد کردن) رواج پيدا کرد.خودت بگو.طی سی چهل سال اخير که بازار نقد رونق گرفته و هر بيسوادی جرات سر کشی تو هر زمينه ای رو به خودش می ده آيا ما حتی يک نظرعلی محجوبی حتی يک اسپندار حتی يک اقبال آذر تربيت کرده ايم؟منطقی باش و خوب فکر کن.

بچشم ...منطقی خواهم بود و خوب فکر خواهم کرد ولی هرچه خوبتر فکر می کنم و منطقی تر می انديشم رابطه روشنی بين (ادله اثبات دعوی) شما و مورد دعوی نمی يابم ...مثلا اينکه بنا بر برهان خلف استدلال شما ما بايد بپذيريم که" اگر هر بيسوادی هر چه که می خواست نمی کرد و کسی نقدی نمی نوشت /امروز ما چندين اقبال آذر و نظرعلی محجوبی می داشتيم !!! که سستی تعليل شما اظهرمن الشمس است .

و ديگر اينکه آن رونق بازار نقد و نقد نويسی مورد اشاره شما کجا و کی بوده که ما نديده ايم ؟ اگر بيآد دآشته باشيد دعوا بر سر غيبت نقد سالم و منقد ورزيده بود ! و اساسا چه کسی جرات ادعای اين را دارد که موسيقی ما دچار اضمحلال شده؟ اضمحلال کلمه مشخصی ست با معنای مشخصی .

و از اسباب و لوازم نوشتن و درست نوشتن بکارگيری کلمه است در موضعی که دلالت معنائی دقيق و درست داشته باشد.موسيقی ما هربلائی که بر سرش آمده باشد هنوز مضمحل نشده است ! و...و...پس منطقی باشيد و درست فکر کنيد ! 

آقای محمدآقا:من منکر اين نيستم که تفکر و سنجش موجب ارتقای هنر می شه ولی اين تفکر بايد درونی باشه نه جنجالی و بيرونی .در گذشته نقد به معنای امروزی وجود نداشت ولی اگه می رفتی تربت جام سراغ بهترين دوتار نواز منطقه رو مي گرفتی همه آدرس نظرمحمد سليمانی رو بهت می دادن.مرجع مشخص بود اما الان چی .مثلا مرجع قابل اعتماد آواز ما بين معاصرين کيه؟شجريان؟ناظری؟صديف؟يا شايد هم افتخاری؟؟!! جز نظر محمد چند استاد ديگر هم در منطقه بودند اما هيچ احتياجی به نقادی نبود ساز نظر محمد نقدی بود به ساز همه اون اساتيد.هر وقت به حد نظرمحمد می رسيدن(که هيچ کدوم هم نرسيدن)اونوقت ساز ديگران و حتی نظرمحمدرو نقد می کردن البته با ساز!نقادی جز ضعف و کدورت چی به ما داده؟چی؟

الله الله از اين ديد مدرسی و بسته که داريد. که انجام امور جهان را خودبخودی می پنداريد و آه آه از اين همه قدری بودن ! بنا به استدلال و تعريف شما / همه چيز را بايد بحال خود گذاشت تا مسير مقدر اش را خودبخود طی کند و آدمی ( خليفه ) کارش اين است که گوشه تماشا را اشغال کند و به انتظار شدن  و چرخيدن امور آنهم بر وفق مراد و منظور  بنشيندودست روی دست بگذارد !

ظاهرا در قاموس شما آدميزاد نه برای چرخانيدن امور /بلکه برای چرخيده شدن و چرخانيده شدن در آسيای امور جهان پا به هستی نهاده است !! و البته از چنين نگاهی جز اين هم انتظاری نيست که در حوزه موسيقی و آواز هم حتی بدنبال مرجع و مرجعيت بگردد. تازه در همان امور که مرجعيت جزوی و جزئی از آن است مگر مراجع نداريم ؟ مگر مردم مقايسه نمی کنند و نمی سنجند و سپس مرجع تقليد شان را انتخاب نمی کنند؟

قربان حسن نيتت بروم .  نقد ساز با ساز ديگر چه صيغه ايست ؟ مطمئن ايد که روايت های گوناگون و پيشی و پسی در موسيقی را با نقد موسيقی يکی نگرفته ايد ؟ 

بگذاريد طور ديگر بگويم ..آنها که آدرس خانه نظر محمد را به طالب شنيدن بهترين ساز ميدادند بر چه اساس چنين داوری می کردند ؟ و آيا آن که می پرسيد برده بی اختيار امر و فرمان و سليقه آدرس دهندگان بود يا چون و چرا هم می کرد ؟ و اگر چون و چرا می کرد /آدرس دهندگان و نظر محمد دوستان به  ترفند چه نشانه ها و مولفه ها و يا استدلالی او را به برتری نظر محمد مجاب می کردند ؟؟؟ خب همه اينها همان نقد است و نقد بوده است ..گيرم شفاهی و بين خاص الخواص و اصلا همين که خودت ميگوئی و بر آن پا می فشاری که نطر محمد بهتر است و کسی به گرد او نمی رسيد و نرسيد ...مگر جز نقد است ؟ و اگر از شما بپرسند که چرا ؟ آنچه که به پاسخ خواهيد گفت /مگر چيزی جز نقد است ؟

و در آخر اينکه کدورت ناشی از نقد / گرد و غبار خودبينی وخودپسندی زخم خورده است ..کدورتی که از پی شنيدن نقد سالم و بينظر ايجاد شود / گرد برخاسته از غبار شدن اوصاف دروغينی ست که ما /همه ما به تعارف بر خود بسته ايم و بر اسب چوبين می تازيم و کشتی به خشکی می رانيم وگرنه که ..خويش را صافی کن از اوصاف خويش //تا ببينی ذات پاک صاف خويش!

-لطفی اگه نقد امروزی رو قبول داره چرا خودش نمی نويسه؟چرا کار رو به شما پاس می ده؟ لطفی به هر نشريه ای نقد بده باسر چاپ می کنن. ايشان که خوب فهميده اند طی ۱۰۰ سال اخير چه لطمه جبران ناپذيری به فرهنگ ما خورده و تقريبا کار از کار گذشته ديگر حتی کاری منتشر نمی کنند چه برسد به اينکه بنشينند نقد بنويسند.استاد گوشه خلوت و لذت هم آغوشی با ساز رو ترجيح داده به هياهوی جلوت و ارائه کاری که معلوم نيست آيا بتونه تاثيری هر چند کوچک رو روی وانفسای موسيقی زمانه ما بذاره يانه. ۴-آقای محمد آقا:مايلم در مطالب آتی که می نويسی با تعريفی که از نوانس در ذهن داری آشنا بشم.البته اميدوارم بدونی و حتما می دونی که مقوله نوانس در موسيقی ايرانی معنايی کاملا متفاوت داره از تعريفی که در موسيقی غرب از نوانس ارائه ميشه.

منتظرم تعريفت رو ازنوانس(در موسيقی ايرانی و بخصوص رديف)بدونم تا بعد نتيجه بگيريم که ساز شهنازی نوانس داره يانه ۵-اولا من حرف از هنر سنتی زدم نه ساز سنتی!! ثانيا بعيده که شما منکر اين باشيد که هنر سنتی فاقد خصوصيت های متافيزيکی اينچنينی باشد.و زاييده سبک گفتمان قديم يا ذوق فروشی افراد .ما در هنر نستعليق عناصری داريم با نام شان و صفا که کاملا جنبه عملی دارند و قابل ظهور در خط هستند. بی گمان مقامهای حقيقی اهل حق رو نشنيدی واز تا ثيرات عجيبش بی خبری.ميدونم موسيقی ذکر سيستان -موسيقی ودايي هند رو هم نشنيدی مگر نه اين حرفارو نمی زدی.حوصله توضيح دادن در موردشون ندارم ضمنا ادای بابابزرگها رو هم خوب در نمياری.

 

محمد

۱۳۸٢/۱۱/۱
يادداشتی بر کنسرت شجريان.جمعه شب.

هم آنچنانکه هيچ اتفاق يا پديده ای در تحليل نهائی فقط منفی و تاريک و يا صرفا مثبت و نيک نيست در فاجعه بم انرژی مهيب و غول آسا ئی که آزاد شد جز آن که شهری را به تمامی ويران کرد و ملتی را عزادار ساخت واکنشی زنجيره ای را نيز در محدوده حيات و مناسبات اجتماعی ما نيز باعث شد!

 

شرط بلاغ........

 

اين ياد داشت خطاب به دو دوست ناديده ام مي آيد كه در بلاخيز غيرت عشقي كه به موسيقي ايراني دارند ، لحظه اي جمال معشوق از ياد برده اند و با يكديگر به درشتي سخن گفته اند ..و من حيف ام آمد از آنرو كه :  عشق شان را كامل ديدم و گواه عاشقي شان اينكه ..... هردو را سرد از دوزخ و خشك از دريا يافتم !!


مخاطبات شان را در بخش نظريات همين قسمت و در بلاگ هايشان مي توانيد ببينيد!


دوستان عزيزم ! !

 

با شمايم ، با شما كه هردو  هم اهل فضل ايد و هم اهل درد ! كاش مي دانستيد كه چه اندازه از اين كه گفتگوي از زير چشم و كمي رنجيده از يكديگرتان را ،به (( ديوار به ديوار من )) آورده ايد، گرم شدم و پر شور ! كه ديدم و خواندم هنوز در زير آسمان  صبور اين ملك ، كسي ....كساني ...دل بر سر دست مي گيرند و در يكديگر مي پيچند  تا به ديگري و ديگران ثابت كنند كه عاشق تر اند و عاشق ترين اند به اين جادوي ناي و نوا كه ما موسيقي ايراني ،نامش داده ايم ...دير گاهي بود كه مسابقه عاشقي نديده بودم ،اينگونه گرم و گل ! و ..پس ..با يكديگر درآئيد و با هم بر آئيد !...نوبت عاشقي و حرمت واله گي اما ، نگاه داريد و قدر يكديگر بدانيد ، كه از جنس و سنخ شما ، كم است و كمياب ! با هم و با ما ،بگوئيد و بشنويد ..اما به مهر و به احترام !  ۸۵۴۱ عزيز ، چراغداري ، همان چراغداري ست ! نه يك كلام بيش و نه يك كلام كم . گيرم در هر چراغي شعله اي ميسوزد ، به قدر فهم و همت و عشق آنكه جان در شعله مي كند .گاهي به رفتار خورشيدي و گاه به كردار شمعي ! چراغ اما چراغ است و به شعاعش اگر پيش پائي هم بشود ديد ، غنيمت است و شايسته آنكه :آن را در تند باد روزگار بپاييم و حرمت و قدر بدانيم ...حضور صد هزار  خورشيد نيز ،هرگز برهان حجره نشيني حتي يك فانوس كوچك هم نيست . و ديگر اينكه ، آن نامها و آن بزرگان كه گفته ايد و آورده اي كه كجايند ؟ و از آنان به حسرت و دريغ سراغ گرفته اي ، هستند و خوب هم هستند .در همان جمله هاي تو ودر همان ذكر و يادي كه كرده اي و مي كني ! و چون اكثرشان،  تالي و دومي ندارند ، بيهوده است ، بدنبال شبيه و تكرار آنان بودن و ماندن ! هستند و كارها كه كرده اند و راهها كه رفته اند،حجت موجه ماست ! و پس دل بد مكن . و با باغ درون هسته صبوري كن تا ببالد و بر آيد ....و عرفان عزيز ! چه سود و سودا از اينكه صعوه پرسشي جانبي و كوچك را به فلاخني و منجنيقي بكوبيم ؟؟ و چون و چرائي از سر درد و علاقه را زير بهمني از دانسته هايمان دفن كنيم ؟؟.. دور نيست كه مدعيان بگويند كه در قصد آنيم كه سائل و سوآل را يكسره زير خرمن دانسته هايمان گم كنيم ،تا از سوآلش گريخته باشيم ! دور باد ازشما كه چنين شرح دلاوريها ي خود مفصل كنيد كه  چه کردم و چها......و دور باد از شما كه به دام گفتم ...گفت ....گفتم ....گفت ..... هاي مرسوم روزي نامه اي بيفتيد .شما شرح آنچه اصل مي دانيد بگوئيد و آنچه براي وصل مي بايد،... بكنيد . حجت بر مردمان ديگر تمام است .ديگر خود دانند...بيش از آنكه در كار نمودن و نماياندن  كدورت آهن وجود ديگران در  آئيد ،  در صيقلي كردن آئينه خود برآئيد . باشد كه  به دمي و مددي ...، ....در او انوار قدسي رو نهد / عكس حوري و پري در وي جهد ! باري و بهر جهت ...پيرانه و به نصيحت گفتم و بسيار گفتم... و دراز نفسي از آن كردم كه...حيف و دريغ ام آمد از اين عشق مشترك كه در دل هردو است و اين جوش و خروش و غيرت ،كه سرمايه آينده موسيقي ايراني ست و نزد هردو شماست .... مبادا و زنهار ،اينگونه بر هم باشيد و نه با هم ....حيف است ! و آخر هم  اينكه ..

عالم از بانگ نئي پر خون شود ...گر نيستاني بنالد چون شود !

...مرا ببخشيد و بر من مگيريد ....

محمد

۱۳۸٢/۱٠/٢٩
بم و بر آمدن ماه ــ تبريز و بر آوردن آه !

يكم ماه......

يك سوی خيابان ازدحام ،امكان تردد نمی دهد.جمعيت  شانه به شانه و پهلو به پهلو ايستاده اند . گاهی رونده ای ،مايوس و خسته از تلاش نااميدانه اش برای شكافتن جمعيت و باز كردن راهی و گذشتن ،  بيحوصله و عذر خواه؟پياده رو را از عرض طی می كند و خود را به خيابان می اندازد .و در مسيرش ، لند لند شماتت درو ميكند و پشت سر ،ردی از نگاههای از بالای شانه تفرعن آميز  بجا می گذارد . و رد عبورش را، چرخش هائی كاهل و متفرعن ،و با پابه پا شدن هائی بی حال ،به آرامی پر می كند.

ميل و تلاش او در جداشدن و رفتن ،براي جمعيتی  كه  زير نور متواتر سرخ چراغ اخطار خودرو پليس،  در خلسه ای نيمه آئينی به نيستانی در شبهای محاق ميماند،با همان خش خش و هيهای پنهان و وهم انگيز ، فهميدنی نيست .

مگر ميشود كسی بخواهد كه برود و نخواهد كه بماند و نخواهد كه همراه و همپای اين خيل مشتاق و منتظر ، هرطور كه شده ، خود را به آنسوی ميله های حائل بيندازد ؟ ميله هائی كه شهر را با مردمانش ، از عمارت جدا می كند.  عمارتی كه پيچيده در شولائی ريش ريش اما نورانی ريسه های لامپها،  در آسمان غصه دار شبانه پايتخت، سر برافراشته .   صبور ، پذيرا و منتظر .تالار شهر....تالار وزارت كشور....با پيشانی بندی كه روی آن، دستی چالاك اما آموخته و مجرب،  به خطی مغموم ،  قلم را،هم به تسليت  فاجعه بم گردانده و هم به خوشامد و خير مقدم هنرمندان به ياری برخاسته ، دوانده. 

كسی خجول و به نجوا ،خطاب به هيچكس می پرسد 

ــ كنسرت شجريان برای كمك به زلزله زده ها اينجاست ؟

و كسانی به حيرت  در او می نگرند و  پيكان شماتت نگاههائی به شماتت، پرسش او  را به چهره اش   می دوزند كه بی خبری ،رنگي از معصوميت به آن زده. مرد جوان سر و صورت از نگاه  جمع می دزدد و  در همان چند لحظه كشدار و پايان ناپذير كه می رود تا خويش ،در خود و در جمعيت گم كند ،صدائی نرم و مهربان بدرقه اش می كند .

بله آقا همين جاست .

                         ********************************** 

يكم آه......

 به كوچه نيمه تاريك می پيچيم . پرنده پر نمی زند . نور چراغ هاي ماشين  بر رديف ماشين های پارك شده می افتد . عجب شانسی . نمرديم و بالاخره يك دفعه هم ما درست....

ــ مطمئنی كه تاريخ را اشتباه نكرده ای ؟

ــ ای بابا ...ــ محل را چی ؟ نكنه كه جای ديگری ، سالن ديگري...

ــ بيا... ، بفرما .خودت نگاه كن .

 راهنما می زند وهمانطور كه از يافتن جای پارك خالی ،انهم درست روبروی محل مورد نظر ،ذوق می كند ،بليط را بطرفم دراز می كند . نگاه می كنم . ميخوانم ،بلند بلند و در خلال خواندن ام ، مركب خوانی خودم را ميشنوم ...كه با نرمش ، نوا ي ترديد ، با گذر از بحر نور يقين،به  شور اشتياق بدل می شود.

                                    كنسرت گروه شمشال

                              شنبه ۲۸ دی فرهنگسرای نياوران.                                 

                    موسيقی آذری و اجرای ساز و آواز  عاشيق ها

نه ، اشتباه نكرده ايم .نه در تاريخ و نه در محل اجرا .  ولی آخر ..،پس اين خلوت سوت و كور و اين جای پارك های دلگير و اين چراغهای روشن ملال انگيز كه در زير نورشان هيچكس بروشوری را نمی خواند و اين دروازه باز كه كسی از آن نمی گذرد و اين رديف طولانی پله ها كه هيچكس با بليطی تا شده در مشت های عرق كرده اش ، از آنها بالا و پائين نمی رود و مدام ساعت اش را نگاه نمی كند !؟ و اين هياهوئی كه نيست !؟ دست تكان دادنها و روبوسی ها و ..( بابا پس شما كجائيد آخر ؟) گفتنهايی كه ترجمه اش  ( آخ كه چقدر خوشحالم از ديدنتان ) است و پيش در آمد همه كنسرت های همه شبهای همه ماست .

بالای پله ها ، در آستانه ورودی سالن ، سلام گفتن ها و دست تكان دادنها ، در نرمش و سياليتی جا افتاده ، نشانی از خويشی و همخونی و رفاقت و آشنائی ساليان دارد و حتی بيش از آن . گروه بزرگی از جمع ، خويش و قوم اند با هم و يا با نوازندگان و  آشنای ساليان اند  باهنرمندان . و البته رفيق اند با چيزی بزرگتر و فراگير تر از گروه شمشال و موسيقی آذری و نغمه های عاشيق ها .....

آنچه در فضاست و آنچه ناديدنی ،اما حس كردنی ست ، عشق است ....عشق است و نياز ،به موسيقی و شنيدن اش . عشق و نياز به ذات موسيقی و جلوه های هزاررنگ اش .نياز  گوش سپردن به صدا و نغمه ای ديگر . دستی به حمايت بر آوردن است و پائی در راه نهادن ، تا چند صدائی و رنگارنگی آواها  ببالد و بپايد. 

تا ، مبادا ، نوجوانه ها و شكوفه های  هزار رنگ و هزار  بوی  امروز ، پيش از آنكه به فردای ما بر و بار دهند، زير برف سنگين ساليان  دير و دور و زير سايه اجباری درختان كهنسال و تناور بپوسند و بخشكند و بريزند !

تا مبادا  آوای صميمی  گروه جوان و شاداب و البته هنوز در راه تجربه  شمشال را،  نوابانگ نيرومند و چيره كنسرت بزرگ بزرگان ،در سالن بزرگ شهر بزرگ ، چنان بپوشاند كه نوازندگان جوانش ،خود آوای خويش نشنوند و شك كنند كه آيا موسيقی می نوازند ؟ كه آيا اين موسيقی كه می نوازند ، بخشی از همان موسيقی  رنگارنگ قومی ماست كه همگان داعيه حمايت آن را دارند و آيا اين  آواهای رنگارنگ كه می نوازند ، همان جلوه ای از جامعه فرهنگی چند صدائی ست كه همگان از آن دم می زنند ؟ و آيا اين تركيب   همنوائی و همنوازی جوان شهری تهران نشين با ساز شهری و ملی و سنتی اش در كنار نوازندگان آذری و عاشيق ها ، همان ايجاد و حمايت فضای آشتی و همنشينی فرهنگهای قومی مختلف در اين جغرافيای ايرانی ست ؟ كه باز هم همگان و از جمله بزرگان و برنامه ريزان فرهنگی ،در مورد آن داد سخن می دهند و رسيدن به آن را هدف گرفته اند؟

چنين چيزها و حس ها و حال ها در فضای حياط فرهنگسرای نياوران موج می زد . در آستانه ورودی به سالن كنسرت و نيز در سالنی كه  صندلی های دو رديف آخر آن خالی بودند. خالی بودند از شنوندگانی كه شب پيش ، در سالن بزرگ شهر بزرگ ،به كنسرت هنرمندان بزرگ رفته بودند تا در كاری بزرگ شركت كنند و اجرائی را بشنوند كه پيش از اين ،در سالن های بزرگ شهرهای بزرگ ديگری  تكرار شده بود و اينطور كه معلوم است ،بارها و بارها ، باز هم در سالن های بزرگ  شهرهای بزرگ تر ديگری اجرا خواهد شد.   

محمد

۱۳۸٢/۱٠/۱٦
اين سوی آب و.....آن سوی خواب.....!

نه ، نمی شود ........! نمی شود صبر كرد و صبوربود و به ذهن گفت : آرام باشد و آرام بماند و قرار بگيرد تا به خانه؟؟؟ برسد و چيزها كه ديده و كارها كه كرده، از سر صبرو قرار مرور كند و كنار هم بنشاند و دست آخر با مغز سرد ، همه آن ديده ها و شنيده ها را در هم بورزد و سر انجام ، از نگاه  پرنده ای ، در آنها بنگرد و تازه بعد بگويد و بنويسد كه ....چه بود و چگونه بود ((‌اين سوی آب ))!!!

نه نمی شود  ! آخر گيرم كه، همه اينها را ذهن بشنود و حتی بپذيرد و آرام بگيرد و .... ! با دل چه می توان  كرد؟ و به دل چه می توان گفت؟ و اين(( سودا زده  خونچكان )) را به كدام وعيد می توان فريفت ؟ كه نه صبر می شناسد و نه مصلحت می داند و دمبدم بيقراری اش افزون ميشود و  اين روزها ديگر ،حتی ، در خانه سينه ماندن را نيز به دشواری تاب می آورد !       

و مگر چه حس می كند  اين دل ؟

و مگر چه می شنود اين گوش  ؟

در اينجا ...در خاك وطن...........؟

ناله .....ناله...... ناله .......، ضجه.......ضجه.......ضجه.......!

نه از حنجره آنان كه مصيبت بر آنان فرود آمده  (( كه جز اين نه می توانند و نه می دانند و واكنشی انسانی ست و فهميدنی )) !...بلكه از حلقوم آنان كه بر گزيدگان اند !! و نخبه گان اند !! و هنرمندان اند !!

اهل موسيقی ، يا دقيق تر بگويم ، بخش بزرگی از اهل موسيقی در مسابقه ای وهن انگيز و هولناك برای مرثيه  خوانی و مرثيه نوازي ، هر روز مرگ را سرودی مي كنند ! تو گوئی ، داس مرگ در دست فاجعه ،همراه با درو كردن  هزار هزار ساقه زندگي، بندی را نيز از دست خلاقيت و زبان و حنجره گفتن و سرودن گروهي از هنرمندان بريده!!   

می مويند و می نالند و پريشانی و غصه می پراكنند و موسيقی در كار بيان كلامی ست كه جهان را فانی ، بيهوده و گذرا..و سرنوشت را فريبی ازلی ، و زندگی را بيتوته كوتاهی پر از ناكامی ، رنج ، ادبار و نكبت پنهان می نماياند ! و مرگ...مرگ اهريمنی .....پيروز و بی رقيب، در عرصه هستی همآورد می طلبد و اشتلم كنان سيطره خود را به نمايش می گذارد ! و زنده تر از خود زندگی در صداها و نوا ها حضوری مسلط دارد !!!... و زندگی ،......زندگي...بينوا و شكست خورده ،(( در كلمات  و نغمه ها ))...به گوشه ای رانده شده و نبرد را.. ، و بازی را... باخته !

 اين درست كه : مرگ  قاطع ترين، و ترديد ناپذيرترين حقيقت هستی ست ،كه بشريت  از ازل و تا به ياد می آورد ، سر بر ديوار رخنه ناپذير درك و توجيه آن فرو كوفته است ! و اين درست كه :مرگ در شكل ناگهانی و در دامن فاجعه ای طبيعي، آدمی را در برابر قاطعيت بيرحمانه خود ، بی پناه تر وگمگشته تر می خواهد و مي نماياند...!!  

 مرگ..اما.... پيروز نيست !  نبايد پيروز باشد! ...هرگز !

 از قضا اين هنرمندان اند كه بيش و پيش از هر كسی می توانند و بايد كه منادی اين حقيقت  نيرو بخش و نجات دهنده باشند ! آخر كار هنر و شعر و موسيقی ، چيست ، اگر دميدن در كوره زندگی و زايندگی و فروزان نگاه داشتن  مشعل ساختن و دوباره و هزار باره ساختن نباشد ؟ 

و حسرتا که درست  همين يک کار را نمی کنند . دريغ از(( ياد كرد )) ی هر چند كوچك و گذرا از زندگی ..از برانگيختن شور ساختن و دميدن در شيپور (( با ويرانی پنجه در انداختن )) و به بانگ و هرايی بــلـــــــــــــند ! فردا و اميد به فردا را سرودن و نيستی را به مبارزه خواندن !

زندگی زيباست ای زيبا پسند      زنده انديشان به زيبائی رسند

وای بر ما !

رسول نجفيان ، او كه روزگاری خود از زنده ترين زنده ها بود !!! با صدائی ، نيمنفس..،   مايوس و منگ...، خرد و.. خراب و... خواب آلوده ، ..نه كه بخواند...ضجه می زند !! و خاك غم بر سر خود و شنوندگانش می پاشد ! 

 در نيمه شب روزی پس از فاجعه ،مجريان برنامه ويژه شبانه ، او را خواب آلوده و نيمه هشبار ، از بستر  به پای تلفن ميخوانند تا در گفتگوئي تصنعی و بی رونق ، نشان تاييد و تشويق به سينه غمزده و عزادار او بياويزند ! و چه دست مريزاد ها كه ميگويند و......مويه سرودی كه او در عزای از دست دادن مادر ناليده است ، به (( غمنالسوگسرود )) اين روزها بدل می شود و رسول نجفيان به هزار دستان مرگ !

فاجعه ای كه در واقع  از سوئی ،  نتيجه حركت ناگزير طبيعت و از سوئی حاصل خيانت و دغلكاری ساختمان سازان و فرسودگی عمارات است ،در لابلای قطعات ادبی پر سوز و گداز ، اشعار تلخ و غمناك و شيون و غمبانگ آهنگهای راديو و تلويزيون ،تا سطح يك تراژدی ازلی ابدی در مقياس بشريت ، بر كشيده می شود !

آهنگها و ناله ها ،  فاجعه زلزله ای را ، به پاسخی  فلسفی ، به پرسش در مورد غايت و معنای هستی تبديل می كنند و نوعی تو دهنی به اميد و زندگی و شور و شادی و عشق !! و اينهمه در كنار جامعه ای كه مردمانش ، از همان نخستين لحظه ها ،يكپارچه بر پا خاستند و در حركتی بی نظير در مقابل (( مصادره فاجعه )) از سوی هر كسی و هر گروهی ،صف آراستند.

نجفيان و شركاء می ناليدند و مردم به سخاوت بی نظير و وجدان بی مانند گروهی شان ،می باليدند ! بسيار پيش از آنكه خطاطان و پارچه نويسان و  بعضی از خوانندگان ،به زاری ،از مردم توجه به يتيمان فاجعه را بطلبند ، مردمان ، گروه گروه برای سر پرستی كودكان باز مانده در نوبت ايستاده بودند !و مثل غالب اين سالهای اخير ، باز هم هنرمندان از جامعه جا ماندند و پساپس دويدند !

از اهل موسيقی ، آنانكه ، بر پله های بالا تر ايستاده اند ،يا ايستانده شده اند و مقبوليت عام دارند ، پس از ده روزی به فكر جمع كردن اعانه افتادند !!! آنهم نه در كنسرتی ،يا اجرائی زنده مثلا ....! بلكه ملاقات حضوری را مايه كار كردند ....

هر كه در فلان روز به فلان جا بيايد ، ميتواند ،فلان هنرمند را از نزديك !!!!!!!! ببيند و البته می تواند كه كمكی هم بكند !!! و فلان جا يا همان محل ملاقات هنرمندان ، به آتليه عكاسی بدل شد و مراجعين در صفی طولانی ، در نوبت ماندند تا با كمك دستياران هنرمند و دوربين شخصي،با بزرگان عكسی بگيرند و بقول ميلان كوندرا به (( جاودانگي)) دست بيابند و مدركی برای نشان دادن به نوه ها و اقوام به چنگ بياورند...كه می بينی ؟ خودشه ، اين هم من ...!

نميدانم كه آيا اين تاخير در اجرای كنسرت ، از عدم همكاری سازمانهاست و يا از كندی اهل موسيقی ...! اما هر چه كه هست ، نشاندهنده شكافی نا مرئی ست كه مدتی ست ،بين مردم و هنرمندان موسيقی افتاده است !

حقيقت تلخ و غم انگيز اين كه دير زمانی ست  مردم و  برخی از هنرمندان موسيقی ايرانی ،در كنار هم ، ولی در دوسوی گسلی !!! فعال قرار دارند !! اين شكاف نامرئی ، چند سالی ست كه دهان گشوده و آرام آرام در كار فراخ تر و عميق تر شدن است !! و دريغا كه نه استقبال های چند صد نفری و گاه چند هزار نفری ، ولی دوره ای و موقتی ، و نه عكس  و امضا گرفتن ها ميتواند وجود اين شكاف را انكار كند ! سخن از بدنه طرفداران و مخاطبانی چند ميليونی و گونه گون ا ست كه در سالهای اخير بشدت دچار ريزش آرام ولی مداوم بوده ! 

كجاست آن يكی شدن های خودجوش و همكاريها و همياری های خود انگيخته ،كه در چنين مواردی ، نشان انكار ناپذير ،با مردم بودن است و حضور زنده در عرصه تبادلات فرهنگی ؟

آيا اجرای كنسرتی همگانی ، با فاصله دو هفته از واقعه ، و با شركت دهها نوازنده ، (( كه هر كدام چند دقيقه ای بنوازند ،)) همان پاسخی ست كه جامعه موسيقی ما ،اكنون و اينجا ،كه برآمدن به عمل ،اقتضای لحظه است ،به جامعه ،مخاطبان و تاريخ، بايد و می تواند بدهد ؟؟

مگر كجا رسيده جهان ؟ مگر چه پر كشيده زما ؟ دو دهه پيش از اين ، ملتی را با تقريبا تمامی امكانات اجرائی اش ،رو ياروی خود يافتيم ، و چه كرديم ؟؟؟ چه كرديم و چه كرده ايم كه با گشودن نخستين درها برای انواع ديگر  موسيقي، اين خيل عظيم از ما گريختند و هنوز می گريزند ؟ و چه كرديم و چه كرده ايم كه پاره ای بزرگ از نسلی ، از ما جدا می شوند ؟؟؟ و جدا شده اند؟؟

سالها پيش در مقاله ای به نام (( موسيقی ايرانی ،كالبد شكافی يك بحران )) فرا رسيدن چنين روزهائی را پيش بينی كردم ! همه اميدم اين بود كه  به هدف نزده باشم و آن پيشگوئي و آن تحليل بوقوع نپيوندد و نادرست باشد ! اما....دريغادريغ كه ، در همه اين سالها بخش بزرگی از موسيقيدانان ، در كنار  دست اندر كاران ، كارگزاران و سياستگزاران فرهنگ و موسيقي، در توافقی ناخواسته شايد ، يكسره آن كردند كه نبايد ! و تو گوئي همه در اين كار بودند كه روزهائي اينگونه فرا رسند و آن پيشگوئيها به واقعيت بپيوندندو آن تحليل ها ،از آزمون زمان و زمانه ، مهر صحت دربافت كنند ،كه كاش چنين نمی بود و چنين نمی شد !

باري........هم اكنون و هم اينجا می گويم  اينكه در اين روزها كسانی از اهل موسيقی ما، كاری نمی كنند و صلای زندگی در نمی دهند و دستكم ، در كنار اين روزان و شبان كه سكه به نام غم و غصه زده می شود و سوگواری كردن و دشنام دادن به طبيعت، نقد رايج است و كالای پر خريدار ، آهنگی نو نمی كنند ، آن شكاف را گشوده تر خواهد كرد !  

اكنون اگر ميخواهيم كه از اين مردم و از فرهنگ چند هزار ساله آن باشيم ، پرده بگردانيم و در كرنای برخاستن و ساختن بدميم !

 اكنون كه در سراسر شب و روز ، صدائی و آوازی كه بوی زندگی بدهد به گوش نمی رسد ، و  ناليدن آسانتر و بی خطر تر است از غريدن ! و بر ويرانه ها موئيدن ، راحت تر است از سردادن رويشسرود روئيدن ! 

 هم  دراين روزها ،بر طبل زندگی بكوبيم! به(( شورسرودي))، غبار ويرانی ،از روی و موی قربانيان بروبيم!      

گذشتگان ما ، طرب انگيز و خسروانی ، برای چنين روزها ساختند و به ما سپردند ! چكاوك همايون را به گريزاندن بوم ويرانی پرواز دهيم !

هنوز می توان دورخيز كرد و با پروازی جانانه به آنسوی گسل جهيد و بربسياری دست و  آغوش  گشوده آنسوی فرود آمد  !

آن كه به بحر می دهد صبر نشستن ابد    شوق سياحت و سفر ،همره رود می كند!

 

محمد

۱۳۸٢/۸/٢٥
چرا توهم درويشي اوهام را جدي گرفتم ؟
دوستي اشاره اي كرده بود كه چرا اين كار و اين گروه را اين اندازه جدي گرفته ام و نقدي و نوشته اي و....؟

به باور من ، آنچه جدي ست و بسيار هم جدي ست . نه خود اوهام و درويش شان ، بلكه درويش سازي ها و درويش نوازي هاي آينده است !!
تجربه به من آموخته است كه گروه بزرگي از ايرانيان در تقليد از ديگران استعداد و ميل شگفت انگيزي دارند !! و بخصوص هنرمندانمان كه گوئي در مقابل ميل كپي كردن كارهاي ديگران ، بكلي ناتوان اند و بي اختيار !!! بارها و بارها ديده ايم كه پس از موفقيت نسبي يك اثر هنري ، با فاصله اي كوتاه ،زنجيره اي از كارهاي شبيه به آن و كپي هاي نازل آن روانه بازار مي شود !!

توضيح اين پديده و ريشه يابي آن در زمينه موسيقي را به فرصت ديگري مي گذارم و تنها اشاره مي كنم به نمونه هائي از بروز و تظاهر اين شبه بيماري ....

مدتي پس از انتشار موفقيت آميز كار ، نوبانگ كهن از خسرو سلطاني ،آقاي عليزاده ، نوازنده و آهنگساز متفاوت ، دست به ساختن و انتشار آثاري زد كه با مقداري تفاوت همان برداشت از موسيقي و همان ساختمان صوتي را ارائه مي داد ، از آن جمله راز نو و در در شكلي نزديك به آن آواي مهر !!
تا اينجاي كار همه چيز تقريبا مسير معمول خود را طي كرده بود

آهنگسازي (( خسرو سلطاني )) نوعي نگاه و برداشت و تركيب و هماهنگي را براي موسقي ايراني ، مطرح كرده بود و آهنگساز توانا و زبده ديگري را اين الگو و نگاه خوش آمده بود و در كارهاي خود با مقداري تغييرات نمونه هاي ديگر ي را ارائه داده بود !! والبته با گرته برداري از موسيقي رايج در بخشي از اروپاي شرقي ، نظير (( روماني و مجارستان و...)) و با ارائه و قرار دادن آنچه به آن در اصطلاح ((‌ كر رسپون سوريال= نوعي همخواني و گروه خواني كه بر اساس سوآل و جواب اجرا ميشود و غالبا الگوي هارمونيك ساده اي دارد )) !!!
اما.... پس از انتشار آواي مهر و پس از ارائه يكي دو كار موسيقي فيلم از عليزاده ، تو گوئي سدي شكسته شد و به يكباره ، فضاي موسيقي اركسترال ايران ، سيلاب و بهمني از كپي هاي ضعيف و تقليد هاي نا موفق از اين نوع گروه خواني و گروهنوازي ، پهنه موسيقي ايراني را در خود گرفت !!۱
در هر موسيقي فيلمي ، دو سه خواننده در گام هاي مختلف و در ناهماهنگي گوش آزاري ، همزمان به فرياد زدن مي پرداختند و هنوز كه هنوز است اين ،نوع خوانندگي و گروه خواني ، من در‌آوردي ، دست از سر موسيقي فيلم در ايران بر نداشته است !! لابد از آنجا كه اجرا و ساختن !!!!! اينگونه موسيقي هاي همه با هم و گور پدر هارموني و هماهنگي از آسان هم آسانتر است ....كافيست يك گروه خواننده زن و مرد را در استوديو جمع كنيم و همزمان به آنان فرمان حمله بدهيم و آنها را در انتخاب دستگاه و مايه و گام و حدود ضوتي ، خواندنشان ،آزاد!!!!!! بگذاريم ... پس از چند دقيقه موسيقي نوآورانه و مدرن وو فوق مدرن ما آماده است و مي تواند روي هر فيلمي و صحنه اي قرار بگيرد از صحنه رئال و سوررئال گرفته تا عروسي و عزا و جنگ و گريز و شكست و پيروزي و..........
ادامه دارد..........
محمد

۱۳۸٢/۸/٢٢
موسیقی زیر زمینی و گذشتن از آتش !!

در سراسر این یادداشت موسیقی زیر زمینی را به معنای موسیقی ممنوع و موسیقی ناچار به زیر زمین گریخته آورده ام !

که هیچ ربطی به untergrund musik ندارد!!

موسیقی حربه ای ست ! شمشیری ست که تا با خود و در نیام آواهای خود است و محض آوا ست ، کند است و نا کار آمد و نمی برد ! اما در هم ورزی و تماس با سنگ صیقلی کار آ و سخت همچون کلام و نوع فاخر و موثر آن شعر ، برا میشود و کاری ...و کارهای کارستان از آن بر می آید !

همبازوئی و در هم نشینی و همنشینی این دو جلوه از هنر ، در فراگردی یگانه و ناگفتنی ، تاثیر آن دیگری را و برد و تاثیر حاصل کار را آنچنان اوج و موجی می بخشد ، که گاه انسانها در شوریدگی خروش سرودی ، ده ده و صد صد ، سینه آماج تیر و پیکان می کنند و گاه زمزمه هماهنگ سرود واره ای، جانشین حمایل و بازو بندی میشود که اعتقاد و ایمان به ارزشها ئی مشترک را وا می نمایند و پیوستگی و خویشاوندی اعتقادی می آفرینند !چه بسیار کسان که غریبه همسایه و همراه خود در کوی و برزن و سفر و حضر ، به نجوای آهنگی ، رفیق خود یافته و چه بسیار نگاههای سرشار از اعتماد و دوستی که در میان موجاموج طنین نغمه آشنایی ...،جانهای خویشاوند را ، به یکدیگر شناسانده است .! ..و گاه در موج خیز حادثه اسم شب عاشقان است و رمز پیوند آرمانخواهان ، که گاه با شنیدن کلامی آشنا ،آراسته به زیبائی جانبخش نغمه ای ، دل گرم میکنند و نیرو گرفته ،باز به افق فردا چشم امید می دوزند!

نیروئی عظیم و یکتاست در موسیقی و نیرویی عظیم تر در موسیقی توام با کلام ! و پس .،مثل هر نیروی دیگری که توان از دل و اعتقاد آدمیان می گیرد ، مهار ناپذیر است و به ارباب قدرت رکاب نمی دهد ..و پس ترسناک است و هراس آور ، و مثل هر نیروی پر مهابت و موثر ، همواره قدرت در پی مهار آن است و انداختن آن به مسیری که خوش دارد و پسند اوست !

ودر این میدان ، طبعا گروهی هستند که جریده می روند و نان در سایه سار و با سر افکنده می خورند و نام از سربزیری و آری گفتن بر می گیرند ، که هیچ...

و نیز ..، اما ، هستند کسانی که نمی فروشند و سود و سرمایه می سوزانند و نان به قناعت می خورند و نام از مناعت می گیرند ! مجریان موسیقی زیر زمینی هم ایشان اند .....
اما.........
اما از آن روی که زیر زمینی بودن و زیر زمینی کار کردن : در عرصه فرهنگ به شکلی اعتبار می آورد و اثر و صاحب اثر را در جایگاهی فراز تر از همگنان قرار می دهد ، مهر و نشان زیر زمینی زدن بر کارها ، از شیوهای نیمه مرسوم نزد برخی هنرمندان تازه کار و فرصت شناس است! چرا که غالبا حرفی که پنهان و در خفا گفته میشود و گوینده اش با گفتن آن مجازاتی برای خود می خرد ، به گمان مخاطب باورپذیر است و براساس قانونی نانوشته ، بر آن است که چیزی از حقیقت و حقانیت در آن است !
ویژه گی در کنار خود توانائی های چندی نیز به هنر زیر زمینی یا مقاومت می بخشد ، از جمله امکان استفاده از آن همچون اسب تروا چنانکه حریف نیز ، یعنی قدرت حاکم ، هر جا که بتواند جریانی موازی براه می اندازد و گاه ارتشی از هنرمندان زیر زمینی و اردوگاهی از هنر مقاومت ، سازمان می دهد !
امتیاز و یا خصلت دیگری که با هنر زیر زمینی ،همراه است ، چشم پوشی و سختگیری نکردن و چون و چرا نکردن مخاطب است در ارزش هنری کار !!! مخاطبان ، غالبا ، سخاوت و بزرگواری ویژه ای در ندیدن و گذشتن از نقائص ،هنر زیر زمینی از خود نشان می دهند ! و این پذیرش همان است که در هنرمندان تازه کار تمایل و انگیزه ای نیرومند !! برای چسباندن صفت زیر زمینی به کارهایشان ایجاد می کند !
همین که شعر و آهنگ ، زیر زمینی شد و بی اجازه منتشر شد ، دیگر کس به جد در چگونگی کیفیت آن چندان چون وچرائی روا نمی داند ، و چنین است که به ناگاه ، کار خامدستانه ی گروه اوهام ، شهرت می یابد و در روزنامه های برون مرز در باره اش می نویسند و خلاصه در جایگاهی قرار می کیرد که جای او نیست ، !! نه این که این بالا نشینی را به ایشان روا نداریم ، اشکال در آن است که این گروه و این کار نسل جدید موسیقی نوازان و جوان فرهنگی پهناور و چند لایه و رنگارنگ چون ایران را نمایندگی می کند ، یا دقیق تر بگویم ، می خواهند که نمایندگی بکند !

گرفتاری وقتی ست که نوی زوریخر تسایتونگ، روزنامه معتبر سوئیسی ، گروه اوهام و برخی گروههای دیگر تازه کار و یکی دو آهنگ شان را به عنوان موسیقی زیر زمینی ایران ، می شناساند و در کار آن است که از اعضائ این گروهها ، ویکتور خارا ی ایرانی سزارین کند و آهنگساز گروه اوهام را مرتبه تئودوراکیس ایرانی ببخشد !!!
در یاد داشتی دیگر خواهم آورد که ، از چه رو و از کجاست که .، نویسندگان صفحات فرهنگی روزنامه های اروپائی ، گاه ، شرائط ادبیات افغانستان ، خواب از چشمشان می رباید و گاهی نیز از غصه فرهنگ و هنر ایرانی ،شب و روز ندارند ! و پس از چندی نیز ، همه نشانه های علاقه و توجه بهمراه این حوزه های فرهنگی به ناگهان ناپدید می شوند و تو گوئی که رستم ز مادر نزاد !

همینقدر اشاره کنم که ، کارها و آدمها تا شایسته بر خود نهادن نام هنر زیر زمینی شوند ، باید که از امتحان آتش ، جامعه بگذرند ..و پیش از اینکه به فراز سکوی نمایندگی موسیقی نه گو و مقاومت فرهنگی ،پرتاب شوند، باید جواز این صدر نشینی ، از مردم بگیرند ،چنانکه ، ویکتور خارا ،یا ..میکیس تئودوراکیس ، از مردم و جامعه ، خط امان گرفتند و از زمانه گذشتند و به زمان پیوستند ّ!

باری......

هنر زیر زمینی ،در ذات ، زاده و پرورده سانسور است !

به زیر زمین پناه بردن و نام خود بر پای کار ننهادن ناشی از هراس داغ و درفش و تعقیب و حبس و مجازات است ! و در فضای جامعه ای که چنین خبرها نباشد ، چنان زیر زمینیات هم ،بالطبع ،جایی برای ابراز و ادامه حیات ندارد !
از این رو ، جلو گرفتن از فعالیت برخی گروهها ،گذشته از آن که به آنها نقشی سیاسی اجتماعی می بخشد ، باعث آشوب و آشفتگی در عرصه فرهنگ و هنر و موسیقی نیز می شود و در مواردی کمترین آسیب آن ، قهرمان سازی های بی مورد ی است ، که پیآمد محتمل آن براه افتادن جریان الگو برداری هایی ، بر بستر عدم امکان مقایسه آزاد ست که در نهایت ، آبگیری را سیراب می کند که نه چندان عمیق است که بتوان در آن غوطه خورد ، و نه چندان زلال که بتوان از آن نوشید ....آبگیر موسیقی بی شناسنامه ،هیچ کجائی ، که مخاطبان موقتی ، نیز آن را رها خواهند کرد،و به ماندابی بدل خواهد شد که در آن انواع دو زیستان ی نظیر آهنگهای بدلراک نیمه ترکی عربی هندی به زاد و ولد مشغول خواهند شد ...و ما میمانیم با حسرت از دست رفتن اینهمه استعدادو انرژی و علاقه ، در کنار کوهی از فرصت های سوخته >!

محمد

۱۳۸٢/۸/٢٢
پاسخي كوتاه به پرسشي تكراري !!!
نويسنده: sadjad
پنجشنبه، 22 آبان 1382، ساعت 15:46

سلام . من هميشه وقتی نوشته های شما را می خونم چند سئوال برام پيش می آد. ۱.شمادر قطعات موسيقی ايرانی .نمونه ای هست که بپسنديد؟(مثلا ساخته های پايور.عليزاده.مشکاتيان.دهلوی.... تا حالا پيش شده يکيش بی نقص به نظر شما بياد؟)‌ اگر جواب مثبت هست لطفا بگيد چه قطعه يا قطعاتی بوده.(اين رو به اين خاطر می پرسم که هيچ وقت نديدم از آهنگ مشخصی تعريف کنيد و از آثار معروف موسيقی ايرانی مث ترکمن و... انقاد کرديد{که البته به نظر من منطقی بود}. اگر جواب منفی است لطفا بگيد چرا عضو گروه چاووش شديد و به موسيقی ايرانی پرداختيد؟اگر جواب دقيقی به اين سئوالات بديد من (و احتمالا خيلی از دوستان)خوشحال خواهيم شد.


..............................................
سجاد عزيز ! معلوم است كه من بسياري از قطعات موسيقي ايراني را مي پسندم و گوش مي دهم و لذت فراوان نيز از آنها مي برم ! ولي نكته اي كليدي را نيز نبايد از نظر دور داشت ! پسند و سليقه چيزي ست و ارزيابي و تحليل چيز ديگري ! اينكه من پاره اي تكرارها و بريده بريده نوازي ها را در ساز آقاي عليزاده تشخيص مي دهم و آن را مطرح مي كنم و مثلا ضرورت و يا عدم ضرورت اينگونه نواختن را ياد آوري مي كنم ،مطلقا و مطلقا به معناي آن نيست كه من همان ساز و همان قطعه را گوش نميدهم و از آن لذت نمي برم !!
مرا از مناقشه در باب اين مثال معاف داريد ، فقط،
به شراب شناسي فكر كنيد كه شرابي خوش و گيرا را در دهان مي گرداند و مشخصات آن را ميگويد و نظري نيز براي بهتر شدن آن ميدهد و از اين رهگذر در پي رسيده و پرورده كردن ذائقه شنوندگان و نوشندگان ديگر است ،..آيا كل اين ماجرا مغايرتي دارد با آنكه او همان شراب را بنوشد و از آن حظي ببرد ؟؟؟
و به همين قياس.. عطر شناس خبره اي كه عطرها را مي بويد و نوآنس ها ي آنان را در قالب كلمات مي ريزد و چه بسا براي خلق عطر خوش ديگري ، ايده اي و نظري به سازندگان مي دهد ! چه بساو باشد كه او خود را به همان بوي خوش بيارايد و اوقات به همان رايحه خوش تر كند !!
و موسيقي كه شراب روح است و مشام جان مي نوازد ،چه از اين هردو كم دارد ؟ و مرا هم از سر لطف ، كسي بگيريد و در نظر آوريد كه بدنبال رسيدن به جمال مطلق و مطلق جمال ، آنچه در مي يابد با ديگران در ميان مي نهد ! به اميد آنكه كارها پيراسته تر شوند و پالوده تر ....
نكته اي هم اما در حرفه ،.....
كار منقد در كنار بسياري كارهاي ديگر ، عمدتا نه گفتن است به آنچه هست ، و آفريدن اميد امكان شدن آنچه در فرداي جامعه شايد و بايد كه بيايد ! تا در حد همت و بضاعت خود نگذارد كه در به همان پاشنه تكرار بگردد و جامعه رو به ديروز خود كند !!
چنين باد !
محمد

۱۳۸٢/۸/٢٢
ميوه هاي نارس نهال حيرت در كشكول درويش !
بارز ترين وجه عدم توفيق و مهمترين نقطه ضعف درويش ، چگونگي تركيب و تلفيق شعر است با موسيقي ! جلوه هاي اين تلاش ناموفق را در بيان و اداي رپ گونه و سريع كلمات و جابجائي مصوت هاي كوتاه و بلند و... مي توان شنيد .چنانكه شنونده اين دريافت رت دارد ، كه يا كسي كه غزل حافظ را مي خواند يا فرنگي ست و فارسي نميداند ..و يا اينكه بهنگام اداي عبارات ،فقط كالبد كلمات را و آوا ها و هجا ها را همچون حروفي فاقد معني مشخص ، تلفظ مي كند ..!
طوري كه انگار بجاي ابيات حافظ ، هر جمله ديگري را نيز ميتوان بر اين موسيقي قرار داد ! و در واقع ، بي توجهي و سهل انگاري كه در نهال.. آغاز شده بود ، در درويش ، به انكار مطلق نقش ومعناي شعر تبديل ميشود . به گونه اي كه در درويش نه فقط ابيات حا فظ در نقش بلا گردان موسيقي و چرخ پنجم كالسكه ظاهر مي شوند بلكه در ارزيابي نهائي ،يكي از زيبا ترين غزل هاي تاريخ ادبيات ما در مذبح اهنگي متوسط ،بدست بدلراك نوازاني تازه كار قرباني مي شود !

به ديگر نكات اين كار به اجمال اشاره مي كنم و مي گذرم :

گروه اوهام و درويش اش كجائي اند ؟ ايراني ؟ آسيائي ؟ فرنگي ؟ اين را از آن جهت مي پرسم كه كارهاي اين گروه در مقياس اروپائي آمريكائي ، در حد قابل اعتنائي نيست ! حال آنكه اگر در جايگاه خود قرار بگيرد، يعني يك گروه آماتور علاقمند ايراني، كه در حال تجربه است ، و نيز مخاطبان خود را باز شناسد و بداند كه با كه و براي كه ميگويد و مي نوازد ! آنوقت ، چه بسا كه بجاي گريختن از فرهنگ مادر ، با شناسنامه خودش ، بتواند جايگاهي در خور را از آن خود كند ! جايگاهي كه كه موقتي نباشد و براي باقي ماندن در آن فقط به موسيقي تكيه كند و نه مقولات غير موسيقائي نظير ، راك زير زميني و انتشار رايگان آثار ش در اينتر نت !

خارج خواني ، چه در كارهاي زير زميني و چه روي زميني ، امري پذيرفتني نيست ! و در درويش ، خواننده در جاهائي خارج مي خواند !

درك اين نكته نبايد زياد دشوار باشد كه ، موزيك راك ايراني بهمان دليلي كه سازهاي خاص و سازهاي موسيقي راك مي خواهد ، به كلامي و شعري نيز نيازمند است كه با گوهر اين موسيقي ، همخواني داشته باشد ، چه از نظر فرم و جه از لحاظ معنا !! اتفاقي نيست كه غول هاي نوع موسيقي در غرب براي آهنگ هايشان ، از شهر هاي اليوت ، ييتس ، گوته، همر يا شيللر ،استفاده نمي كنند !!

و اما حرف آخر من با عزيزان اوهام در چرائي پرداختن به آنها و كارهاشان را در يادداشت بعدي خواهم آورد !
محمد

۱۳۸٢/۸/٢٠
چيدن درويش نارس ،از نهال حيرت !
از اوهام ،نخست، (( نهال حيرت )) را شنيدم ! چيزي حدود دو سال پيش ! وآن را تجربه ي جديدي يافتم در حوزه موسيقي (( بدلراك )) تهراني ! ميگويم تهراني و عمدا ميگويم چون شرائط ، مقدمات و لوازم پيدايش چنين تجربه ها و چنين كارهايي در آن موقع و شايد تا همين حالا هم در شهرستانها ، امري بعيد بنظر مي رسيد و از طرف ديگر، به گمان من ، پرورش ذهن و پديد آمدن جواني كه در افق ديدش ، چنين چشم اندازي وجود داشته باشد ، با توجه به اوضاع موسيقي راك و پاپ در شهرستانها ،نيازمند معجزه اي و بر آمدن موجودي استثنائي در فضاي غير تهراني مي بود !
نهال حيرت به دل مي نشست و ميشد وهنوز هم ميشود آن را در فاصله هاي دور از يكديگر با رغبت شنيد ! كپي موفقي بود و هست ! كه با جسارت راه خود را از شيوه مرسوم پاپ نوازي هاي قديم و جديد جدا مي كرد !
بخصوص ، توالي آكورد ها ، راه خود را بوضوح از الگوهاي سي چهل سال اخير در پاپخواني ها ،جدا كرده بود !(( آكورد يعني آواي همزمان چند نت موسيقي كه در نت نويسي عمودي روي هم مينويسند وهر نت ، طبق اصول مشخصي ، رابطه اي تعريف شده و دقيق با نت هاي بالا و پايين خود دارد ...آكورد را مي تواند يك ساز ( مثلا گيتار يا پيانو ) بنوازد و يا يك اركستر بزرگ . نقش آكورد در قطعاتي كه در آنها خواننده و يا ساز، نقش تكخوان ويا تكنواز بر عهده دارد ، ايجاد نوعي بستر صوتي در ضمن حمايت و تقويت خط ملودي ست كه خواننده مي خواند )) !
در نهال... موسيقي و سازها گرچه كه بروشني خام و عجولانه و پر هياهو مي نوازند ،...اما شور و حال و صداقت نوازندگان در بيان حس خود ، بسياري كاستي ها را در پسزمينه قرار مي دهد !
بارز ترين ويژگي اين كار اما دو پاره گي ماهوي آن است ، يعني ، موسيقي و شعر هركدام از سياره اي آمده اند و گوئي به اجبار ، تن به نوعي توافق داده اند كه در اين توافق ، بازنده مطلق كلام است !! و اين بازندگي و اين به چيزي گرفته نشدن و چرخ پنجم كالسكه بودن در تمامي كارهاي اوهام ، شناسنامه كلام و شعر است !
مثالي بزنيم و مقايسه اي بكنيم .. در شعر يا ترانه و يا اساسا كلام زبان انگليسي ، تاكيد هاي آوائي و يا به قول اهلش ، اين تنيشن هاي فونه تيكي ، يا ابدا تاثيري در فهم و درك معني شعر ندارد ، يا اگر هم چنين چيزي را بتوان يافت به هنگام رسيتاسيون است ، همانكه ما با كمي سهو و توسع ، دكلمه اش !! مي گوئيم به هنگام رسيتاسيون ، البته تا حدودي چنين تاید هائی شنيده ميشود ولي آن هم تاثيري در درك مخاطب و ايجاد رابطه ساختاري و معنائي بين كلمات شعر ندارد )) و خلاصه اينكه خواننده و آهنگساز مي تواند متن خود را به هر شكلي كه خلاقيت اش مي طلبد ، آهنگين كند !!! عيني تر بگوئيم در عبارت don,t break my haerd شما مي توانيد هر طور كه دلتان مي خواهد هريك از كلمات را بالا و پايين ببريد ! شنونده در مي يابد كه ماجرا چيست ، البته بديهي ست كه ايجاد فضاهاي موزيكالي كه انواع احساسات شاد ي و يا تلخي و حسرت و دريغ و خواهش ، در گرو توان آهنگساز و ميل اوست !
اما..........
اما در زبان و شعر فارسي ، در شعر خواني ساده حتي عبارت مشكن دل مرا و يا مشكن دلم را را ميتوان با سه و يا دو نوع تاكيد ادا كرد كه حاصل آن سه معناي مختلف است !و بنا بر اين در تركيب اين كلام با آوا ، يا بايد با ظرافت و چربدستي و مهارت اي تلفيق را صورت داد و يا قيد كلام و معناي آن را از بيخ و بن زد ! كه حاصل آن ميشود كارهاي گروه اوهام !!

ادامه دارد....
محمد

۱۳۸٢/۸/۱۸
(( اوهام )) و توهم زيستن در سياره ((‌وهم ))!
گابريل گارسيا ماركز ، نويسنده پر آوازه رمان صد سال تنهائي ، روزگاري ،در جلسه اي در خانه فيلم هاوانا نكته اي ظريف و عميق را خطاب به اروپائيان و آمريكائيان .بر زبان ‌آورد : دست از ما بداريد و بگذاريد ما در امريكاي جنوبي در آرامش و بدون دخالت ديگران ،قرون وسطا ي خود را از سر بگذرانيم !!در تفسير اين جمله هم خود او و هم شارحان اينگونه قصارگوئي ها بسيار و گوناگون گفتند و نوشتند ، نكته اصلي ام، در اين جمله كه رساله اي را در خود دارد و راست به هدف مي زند اين است ....(( فرهنگ را و پديده هاي فرهنگي را نمي توان سزارين كرد )) نه پديده ها را و نه سبكها را و نه ايسم ها را ..... !! هرچقدر هم كه پديد آمدنشان و حضورشان ، براي جامعه اي مفيد و ضروري باشد ...! پست مدرنيسم (( اگر اساسا چنين ايسمي وجود داشته باشد )) فرزند زهدان فرهنگي است كه نطفه آن را در درون خود ، در طول زمان و بر بستري از نياز و ضرورتي مبرم و ريشه دار ، در خود پذيرفته و پرورده و پس از زماني دراز ، در زايماني تدريجي آن را براي پروريدن و رشد و بالندگي ،به همان جامعه اي كه پدر اوست سپرده است !


ما و مردم و فرهنگ ما نيز اين مطلب را تجربه كرده ايم و در مواردي براي سزارين يك سبك و يا يك ايسم هنري فرهنگي كوشيده ايم و به نتيجه ي گاه غم انكيز و گاه بيرحم آن هم رسيده ايم
چنانكه، بيانيه وتئوري هاي مكاتبي همچون فوتوريسم و سور رئاليسم و در موسيقي مثلا (( از موسيقي مكتب نوين روسي تا موسيقي دودكافونيك و سريل گرفته تا آناليز قطعات جان كيج و وارز )) خوانده ايم و در مواردي به مدد افق باز و ديد تيز كارشناسان و البته صله بخشي و پرداخت دستمزد هاي نجومي ، بعضي اين كارها را حتي شنيده ايم ....اما.......

اما اينهمه به رفتار سنگي بر بركه اي فرود آمده و موجي خرد و موقتي ايجاد كرده وبعد ديگر هيچ ....هيچ....

در حاصل اش و يا بهتر بگويم در غبن و بيحاصلي اش كه نصيب ما شده است همين بس كه دست آخر قطعه اي را كه ميشد مخاطبانش در نواري و يا صفحه اي بشنوند با صرف هزاران دلار به جشن هنر آورديم و حتي عقلمان نرسيد كه بابت آن دستمزدها لااقل ضبطي از آن كارها براي خود و فرهنگ خود نگاه داريم !!

باري ....

تجربه مشترك ما و در مواردي ساير حوزه هاي فرهنگي اين بوده و دريغا كه از اين تجربه آنچنان كه بايد ،نمي آموزيم و نياموخته ايم ...هنوز كه هنوز است در داستان نويسي موج چهارم و پنجم و دهم داريم كه با خواندن كارهاشان مي بينيم كه از سر چند دهه و گاه يك قرن ادبيات غرب پريده اند، ودر موسيقي مان شيفته و مجذوب ،...شوريده و شيدا... سر بدنبال مفهومي مجرد و بي شكل و نا دقيق بنام نوآوري نهاده ايم و اصلا يادمان رفته كه اين مفهوم و اصلا پسنديده بودن نوآوري و ساز و سرود ديگر كردن را ، ما اهل موسيقي در گرماگرم انقلاب از حوزه سياست و و از طرز انديشه روشنفكران مترقي و در مواردي چپ ، وام گرفته ايم ....بجز مواردي استثنائي ،ميل و شور نوآوري برخاسته از درون موسيقيدانان نبوده و عملكرد آنان در بيشتر موارد ، نه از سر اعتقاد به ارزشي زندگي شده و دروني شده ، بلكه در پاسخ به روشنفكران و در همپائي با موج دگر خواهي اليت جامعه شكل گرفته است ، به كلامي ديگر آين نوآوردن را روشنفكر ي معاصر و انديشمندان مترقي و دگر خواه و دگر جو به گردن موسيقي و اهل آن نهادند !و اين شد كه در عمل ، بزرگترين پارادوكس تاريخ موسيقي و تاريخ فرهنگي ما شكل گرفت .... صداي گوياي چپ مدرن و روشنفكر ان دگر جوي دگر خواه ، از حنجره سنتي ترين بخش دست اندر كاران موسيقي بيرون مي آمد و بلكه بيرون كشيده مي شد ؟؟؟؟
چپها گروه گروه در كنسرت هاي موسيقي صد در صد سنتي حضور يهم ميرساندند و براي شنيدن موسيقي تا سرحد اعجاز پخته و فرم يافته ي زمان قاجار و مشروطيت ، سرو دست مي شكستند !!
و در اين گشت و واگشت و آشفته بازاربود كه براي نخستين بار . طرفداران روشنفكر اين موسيقي كه نجيب بودند و عدالت طلب و آرمانخواه ...وفا داري و ارائه و نمايندگي اين ارزش ها و آرمان ها را از اين موسيقي رسمي و سنتي طلب كردند ..و موسيقي ما تقوا طلب شد و آرمانخواه ،........!
ولي از آنجا كه موسيقي بدون كلام قادر به بيان روشن و دقيق هيچ حرف و مفهوم مشخصي نيست ، شعر به ياري آمد و بهتر بگويم ،شعر و شاعران به ياري فرا خوانده شدند ! آنچه كه در اردوگاه روشنفكري زمان انقلاب به وفور و يافت مي شد !

در مسير پر فراز و فرود و پيچاپيچ اين همپائي ، موسيقي خصلت ها پذيرفت و خصلت ها از دست داد ، و در اولين و سر نوشت ساز ترين حركت ، گذشته و ماهيت خود را به انكار برخاست ...موسيقي تا آنروز.... ،شد موسيقي پا منقلي و درباري و مخدر و رخوت افزا و چرت آور ، و سزارين شتابزده كه انجام يافت ، همان موسيقي دانان كه تا ديروز در آرشيو ها بدنبال قطعات قاجار مي گشتند ، به يكباره شدند مجريان موسيقي ديگر گون و متعهد و مداخله جو و در يك كلام داراي تعهد و هدف و شخصيت انقلابي اجتماعي !!!

ولي آيا برغم فريبندگي و ضرورت بوجود آمدن چنين موسيقي اي چنين چيزي ممكن بود ؟و آيا چنين دگرديسي اساسا در هنر موسيقي ممكن است ؟


نه !!!


موسيقيدان همان ماند كه بود و موسيقي نيز همان كه بود .....فقط موسيقيدان نگاه اجتماعي ،سياسي و جهت دار ،به امور را جلد و چابك آموخته بود و با موج سياسي شدن و سياسي كردن همه چيز ،در كنار ديگران ، ميغلتيد و ميزد و ميخواند و مي ساخت ! و موسيقي در ذات و چهارچوب و كارمايه همان ماند كه بود (( رديف )) !! تنها قطعات سرعت گرفتند و گروهها پر حجم تر و پر صدا تر شدند و نوازندگان بجاي نواختن ، بر سازها ميكوبيدند !!!
يادم است كه در آن سالها اين كلمه، تكيه كلام رايجي بود در تمرينات گروه چاووش (( بكوبيد ))!!!اين حال و منوال را بد و خوب كردن و به نقد كشيدن و عيار سنجي كردن ، كار اينجا و اكنون نيست ...مجال و ميدان فراخ تري مي طلبد ! ولي اشاره كنم كه در اين دگرديسي موسيقي ايراني در گامهاي نخستين برنده بود و بسيار ها آموخت و فرصت ها به چنگ آورد و استقبال و رويكرد مردم به ‌آن، وسعتي پهناور و اقبال و استقبالي باورنكردني بخشيد و موسيقيدان نيز به نيتي موجه و پسنديده و بدنبال در پاسخ به اين موقعيت جديد ،دركار روفتن غبار چند صد ساله از روي و موي اين موسيقي شدو در و ديوار آن خانه را رنگي نو زد ، گيرم اين حركات نه تحولي همه جانبه بلكه خانه تكاني اي بود كه در آن اسباب و لوازم همان اند كه بودند فقط تميز تر و پاكيزه تر بجاي قبلي خود باز مي گردند !!
واگر موسيقي ايراني و دست اندر كارانش ، دچار بزرگترين سوء تفاهم همه زمانهاي خود نمي شدند ، مسير به كژراهه نمي افتاد و به اينجا كه هستيم نمي رسيديم ..!

و اما..آن سوء تفاهم :

تحول قدرت،يك شبه، رخ ميدهد و براي دست به دست شدن ان ،گاهي چند ساعتي كفايت مي كند.
تحول فرهنگي اما، داستان ديگري است.
بايد با هزار هزار تيشه ي تراشنده ، به جان شيرين، ساخت،و از ((عرقريزان روح))، درياها پرداخت.
و پس،
يعني،
براي به زير ران طرب كشيدن اسب مراد ((دستيابي و تسلط بر صحنه ها و راديو و تلوزيون))بايد كه، دستكم از ميدان يك نبرد برابر و عادلانه فرهنگي ،پيروز بيرون امد.
و ميدانيم و ميدانيد ›كه،انچه در سالهاي نخست پس از دگرگوني بزرگ ،بين موسيقي ايراني و رقباي ان((از كلاسيك و پاپ گرفته تا بندري و كافه اي و ،،محلي براي مصرف در محل و محله ،،
وجود داشت ،همه چيز بود ،بجز ((نبرد برابر فرهنگي))!!

بيشتر به رابطه غالب و مغلوب شباهت مي برد يا الماس و خرمهره! تو گويي، موسيقي ايراني
امده بود تا همه انواع ديگر موسيقي را به راه راست هدايت كند.ان هم البته ،در وهله اول از طريق ،،اعمال سيطره و تفوق خود ،،و در مرحله بعدي از راه ،،افشاگري،، افشاكردن بي ارزش بودن ،مهمل بودن و در نهايت زائد بودن همه انواع ديگر موسيقي.
موسيقي ايراني به همان سبك و شيوه ي متداول ان سالها و ان روزها،كمر به ((ارشاد و پاكسازي)) در موسيقي بسته بود.
نگاهي به حرف و سخن ها و ((نوار نوشته)) هاي ان سالها بيندازيد.

در ديگي به وسعت ارتباط با مخاطب. ((درهم جوشي ))از ـ موعظه هايي ملال اور،به قصد انسان سا زي--خود بزرگ بيني غول اسا--درس اخلاق عوامانه--و خود مركز جهان پنداري مزمن و...........غلغل مي كند.

اهل موسيقي ايراني خود ،خويشتن به دامچاله اي در مي انداختند كه كارگزاران فرهنگي ان روزگار ندانسته و از سر ناچاري براي ايشان تدارك ديده بودند.


((موسيقي دان ايراني مي رفت تا با مخلوطي از ذوق زده گي ،شتاب و اسانگيري ،خويش و اين هنر نجيب و يكتا را درگير بزرگ ترين سؤ تفاهم-همه زمان ها-ي خود كند))

پيچيده در شولاي مرشدي،مي خواست به تنهائي پاسخ تمامي پرسش ها و نياز هاي موسيقائي يك فرهنگ عظيم باشد.
و...............
بر بستري از بحران ،تراژدي اغاز مي شد..

باري ............

بگذريم كه ،پر دور افتاديم از (( توهم )) و اوهام !!!

كوتاه كنم ، پي آمد اجتناب ناپذير چنان كارها كه آن نسل كرد ، همين هاست كه اي نسل مي كند !! دنباله آن توهم بروز شدن و يكشبه صاحب موسيقي نوآورانه و امروزي و روشنفكر پسند شدن ، همين وهم است كه موسيقيدانان خوش سليقه ولي عجول گروه اوهام بدان دچار آمده اند ، اين نماينده نسل جوان ما نيز خود را از فراز بيست و پنجسال غيبت مطلق موسيقي پاپ و راك و الكترونيك (( به معناي ايراني آن )) ، ميخواهد خود را به امروز موسيقي جوانپسند جهان و ايران پرتاب كند و كرده است !!

نمآهنگ درويش را از اين گروه به مدد گويا ديدم ،كه آخرين كار آنهاست !ديدم و ابتدا از زحمتي كه كشيده بودند و از جدي گرفتن كارشان و از پافشاري و نيز تداوم پشتكارشان لذت بردم ،
و.........

بهمان اندازه افسوس خوردم، بر خامي شان در برخورد با كلام بلند حافظ و تقليد شان از كليپ هاي فرنگي مد روز و استفاده شان از هر كليشه اي كه دم دستشان آمده است ،لابد به اميد بدست آوردن دل ،همه ....همه آنها كه دل در گرو عرفان و درويشي دارند بخصوص آنها كه با شمايل درويشي ميانه دارند ، بدست آوردن دل همه آنها كه سه تار و تار كار ميكنند ، و همه آنها كه در فيلم THE WALLباقي مانده اند و اين كار زيبارا نه همچون منزلگاهي ،بلكه مقصد پنداشته اند و شيفته انيميشن هاي كم نظير آن هستند ! و دل آنها كه خود را نسل تي وي گيم و نينتندو و كامپيوتر ميدانند و ميخواهند كول باشند و يا بشوند ....
دل بدست آوردن ،بخودي خود اشكالي ندارد ....اما دل بدست آوردني كه از همان ابتدا قرار است موقتي باشد و بوي باج پردازي فكري بدهد، نوعي تاريخ مصرف نهادن بر اثر هنري ست !

گوئي گروه اوهام ديگر دارد به اين خود زني ها عادت مي كند ، اول فرستادن كار ها براي ذخيره كردن رايگان در اينتر نت و حالا تهيه نماهنگي كه اين چنين، گروه مخاطبانش را محدود و بسته كرده است ، و در را بروي هر گروه ديگري از مخاطبان و هر جماعت ديگري از ساير فرهنگ ها ، بسته است !

نه ناگزيرم ، و ميخواهم كه كار درويش اوهام را دقيق تر و با جزئيات بررسي كنم ، در يادداشت بعدي !
همين جا و پيش از آغاز يادداشت تحليلي ، بگويم كه نگاه موشكافانه و بررسيدن كار گروه اوهام به معناي ، ناديده گرفتن و انكار درجه اهميت ، جايگاه و ماهيت تلاش آنان در ارتباط با مخاطب ايراني نيست
محمد

۱۳۸٢/۸/٢
از چه روي و وز كجا روئيده اند اين خارها ؟ ( ۴ )
اين تنها (( نهالك ها و خار هاي عدم درك متقابل و عدم تحمل آراء ديگرو اخلاق آزار دهنده و آسيب رسان )) نيستند كه در اين پهندشت روئيده اند ، بلكه ، بخش عمده اي از ميدانداران عرصه موسيقي ايراني ، حاصل نوعي موتاسيون فرهنگي اند !!!!! پديده ها ئي كه خود نتيجه لقاء شرائطي دشوار پيچيده با ضرورت هاي ناگزير هستند ، كه در فراگردي پيچيده تر در رحم جامعه ما در سالهاي اخير رشد كرده اند و غالبا با سزارين ، بدنيا آورده شده اند !!!!
و فارغ از اينكه موتاسيون ، غالبا ،عاقبت مطلوب و نتيجه دلخواهي ندارد ،تلاش ميكنم اين ((‌نهاده )) را ، تا حد امكان توضيح دهم ......

از جمله بديهيات ، در علم موسيقي شناسي ، يكي هم اين است كه موسيقي هاي سنتي و قومي هر حوزه فرهنگي ، اعم از شرقي يا غربي آن ، براي آموزش ، انتقال ، ارائه خود ، در طي صدها و گاه هزاران سال ، ساختارها و هنجارهائي ويژه ساخته و پرداخته اند كه ذر عين خودجوشي مداوم ، بقاي تاريخي آنها را ضمانت مي كند . مكانيسم هائي كه در ضمن حفظ و اشاعه آين نوع موسيقي ، باعث ارتقاء كيفي آنها شده و تا حدود زيادي از مضمحل و مبتذل شدن و نيز سقوط و گرفتار پسند زمانه شدن آنها جلوگيري مي كند !

در مثالي عيني ، نظري بيندازيم به مكانيسم (( چيزي شدن و به مرحله استادي رسيدن يك هنر جو ،)) در مجموعه موسيقي ايراني !موسيقي نخبه پرور و نخبه گراي ايراني!
در ابتدا تنها مرحله اي كه هنر جو در آن دخالت دارد ، انتخاب ساز مورد علاقه و احيانا معلم مربوطه است ،...از اين مرحله به بعد در موسيقي ايراني نيز ،همچون بسياري موسيقي هاي ديگر...اين معلم است كه بهترين شاگردان را و با استعداد ترين ها را براي وارد شدن به مرحله بعدي انتخاب !!! ميكند و مي كرده است ..و هر چه به مراحل پاياني فراگرد آموزش و انتقال نزديك ميشده ايم ، استاد سختگير تر و تعداد كمتر ميشده ، تا بدان مرحله كه در نهايت ، يكي دو تن و غالبا فقط ،زبده ترين و توانا ترين هنرجو به مرحله نهائي ميرسد ، يا مي رسيده كه همانا همراهي استاد در سفر و حضر و جمع ها و اجرا ها بوده است !! از طريق اين سيستم كه در جائي ديگر به جزئيات عملكرد هر بخش آن پرداخته ام ، روحيه نخبه گرائي و نيز نخبه پروري كالبد پذيرفته و نوازنده و خواننده و هنرمند در تعدادي بسيار نا چيز ولي توانا و چيره دست پرورش مي يافت و سر انجام با پيشنهاد استاد و تاييد ديگر اساتيد ، امكان ارائه كار او را به داوران و مخاطبان نهائي ، يعني مردم فراهم ميشده !
اين پروسه ، با تاسيس نخستين نهاد آموزشي هنري به مفهوم غربي آن ، يعني هنرستان ، همسايه اي و به نوعي ، رقيبي مي يابد كه همان هدف آموزش و انتقال موسيقي را دنبال ميكند ، گيرم به مفهوم غير ايراني و غير شرقي آن !
فعاليت موازي هنرستان يشرط عدم تداخل اين دو جريان ميتوانست نه تنها اشكالي در جريان انتقال موسيقي ايراني ايجاد نكند بلكه كمكي هم مي بود ، اما هم آنچنانكه گفتيم ، بشرط عدم تداخل اين دو شيوه و سيستم !!
اساسا ، آموزش در كلاس و نهاد يا به زبان فرنگي Institution پديده اي بود و هست در ارتباط با ماهيت موسيقي و سازهاي و اصولا آهنگسازي و آموزش اروپائي ، چنانكه خود اروپائيان نيز هرگز موسيقي سنتي خود را و محلي و قومي خود را به هنرستانهاشان نياوردند !!چرا كه خود نيك ميدانستند انداختن هنري شفاهي به پيچ و خم وسائل كمك آموزشي نظير نت و كتابهاي تئوري ، گرهي از كاري نمي گشايد ، و همان بهتر كه وسيقي كلاسيك و رسمي خود را در اين نهاد آموزش دهند كه با ساخت و ماهيت آن همخواني داشت و دارد !!
فراموش نكنيم كه اصل نهاد ی و يا Institution بنام مدرسه متشكل از كلاس و معلم و تقسيم روز به ساعت هاي مساوي و آموختن مواد مختلف در يك روز در ساعات مجاور و... همه و همه بخش طراحي شده اي بودند و هستند براي انتقال دانش مدرسي به گروهي از كودكان توسط يك نفر ، ...و اصل در اين طراحي ،بر همسان كردن ،كنسرو كردن و همه فهم كردن دانش برای دانش آموز قرار دارد . همراه بردن همه ي دانش آموزان و ملاك را ، هوش و توان متوسط قرار دادن ، از ارزشهاي زير ايست و اساسي اين سيستم است !! و اين همه در تضادي روشن با شيوه انتقال و آموزش در موسيقي ايراني قرار داشت و دارد !!
همينجا بروشني بگويم كه، قصد من از اين مثال مطلقا و مطلقا ، خرده گيري بر تشكيل هنرستان و يا انكار ارزش فوق العاده اين نهاد در امر آموزش موسيقي غربي نيست ، تلاش من براي مقايسه ايندو و در نهايت ريشه يابي گرفتاريها و نزول سطح كيفي موسيقي در ربع قرن اخير است و بس !!!! باري ........
حاصل ادامه اين شيوه واژگون در موسيقي ما به دوران اخير ، انتخاب معلم است توسط هنرجو ، بخشيدن لقب استادي ست به برخي ناآزموده هاي نوآمده ، در اختيار قرار دادن صحنه ها و وسايل ارتباط جمعي ست ، به كساني كه گاهي لقب هنر مند بودن از خود و خانواده و دوستان گرفته اند ، نظارت هنري و ارزش گذاري دولتي ست بر كارهاي هنرمندان، تو گوئي قطعه موسيقي ، قطعه يدكي اتومبيل است كه با درجات مختلف بايد استاندارديزه بشوند .....نوارهاي ت ج ه و ۲ يا ۳ يا ۴ را كه همه مان ميشناسيم ، در اين ميانه ، اما ،...دود غليظي كه بچشم دوست و دشمن ميرود و آن را دير يا زود به اشكباري خواهد انداخت همانا ، پديد آمدن آشفته بازاري ست كه ديگر در آن اصل از بدل ،صدف از خزف و مطرب از هنرمند و دزد از داروغه نميتوان شناخت !!
و پس موجب شگفتي نيست و نبايد باشد اگر در اين معركه . تكنوازاني داريم كه در عمر خود هرگز تكنوازي نكرده اند ...استاداني داريم كه به هنگام نوشتن شرح حال خود در مي مانند كه از كه آموخته اند؟ نام كدام استاد و معلم بنويسند !! از آنروي كه ساز بخود آموخته اند در موسيقي و نوازندگي خود آموزيده اند !!!!!...و باز مضحك و غم انگيز ،است كه اين حضرات تا جوانند و كوس لمن الملكي ميزنند، منكر ضرورت استاد اند و ميگويند و با افتخار ميگويند كه ما شاگرد هيچكس نبوده ايم ...!!!! اما وقتي كمي بعد متوجه ميشوند كه در موسيقي سنتي ، هركس اعتبار از استاد خود ميگيرد ، به ناگهان دربدر بدنبال استاد مرده ميگردند تا سالهاي آخر عمر وي ، نزد او شاگردي كرده باشند!!!!!!!!!
و چنين است كه، گاه ميخوانيم و با اعجاب مي بينيم كه مجموعه سالهاي تلمذ خواننده اي از عمر وي طولاني تر است و يا با يك حساب سر انگشتي اگر مرحومان عبادي و شهنازي و امير قاسمي و دوامي و برومند روزي ۳۴ ساعت نيز درس ميدادند باز اينهمه شاگرد نمي توانسته اند كه داشته باشند !!!!
و اين از شور بختي موسيقي ماست ....كه تا شاگردند >...شمشير كشي معلم خود ميكنند و به نام او گردن ميزنند و گريبان ميدرانند ...و چون صندلي كه نه !!! چهار پايه اي در كنسرتي در علي آباد عليا در كنسرتي براي شيرخوارگان بيمارستان بوعلي جابلقا ، موقتا و به امانت نصيب آنان ميشود ديگر اب و ابن نمي شناسند و چون نواري منتشر ميكنند شرح حال مي نويسند كه در آن نسب به فارابي و منصور زلزل و عبدالقادر مي برند و از گهواره در چهارگاه ناليده اند و در نوجواني در رجز عربده كشيده اند و در جواني فقط در همايون درس تاريخ به دبير ارجمند پس داده اند و...
............................................

نه....نه...نه.....اين تخته پوست كه تخته قاپو ميكنيد و اين گوش و گوشه ! كه اكنون به تاراج مي بريد و ميبريد ، باز مانده درويش است و زاويه ايست كه مردان و ابر مردان مجاورت دل را در اين زاويه ،به اعتكاف نشسته بوده اند !
اين جايگاه را روزگاري پيش از آنكه سيمرغ قاف عزت از آن پر كشد ، تنها آن مردمان را بار بود و اذن جلوس ، كه تاج سه ترك عرفان بر ترك.. ،كلاه همت از تارك عرش بر گرفته بودند، و اسم شب آن ترك دنيا ، ترك عقبي ، ترك ترك بود .....
و پس يعني اينكه ......بداني قدر و بر هيچ اش نبازي .....

باااااز نگفتم آنچه را كه بشايد و آن چيز ها كه به باور خود، گفتن آن برذمه من است !
محمد

۱۳۸٢/۸/٢
روشنا ( ۳ )
و از اين روي است كه من ، هم اكنون تاباندن نور به جغرافياي موسيقي ايراني و نخست موضع شناسي و شناخت جايگاه هر هنرمند را نه تنها ضرورتي عاجل مي بينم ، بلكه معتقدم اين روشنگري و هويت شناسي بايد متقدم بر هر نوع نقد نويسي و تحليل نگاري انجام شود!!
و صد البته دركنار آن ، ترويج اخلاق نقد پذيري و تلاش در پديد آوردن نوعي رابطه زنده بين هنرمند و مخاطب !!
بايد بدانيم و روشن كنيم كه كيانيم و در چه كاريم و كجا ايستاده ايم ؟ از اين شفاف شدن كسان و موقعيت هاشان ضرورتي مبرم تر ندارد اين موسيقي! نخست بايد ببينيم..و آنگاه......

موسيقي ما به نحوي مبرم به اين هردو نيازمند است! آنچه هم اكنون در اين عرصه ميگذرد ، روابطي ست گرته برداري شده و بر گرفته از نوعي روابط عشيره اي قبيله اي ست، چنانكه كوچكترين ايراد و يا پرسش از رئيس قبيله اي ((‌تو بخوان خواننده اي ....آهنگسازي ...نوازنده اي ...)) بر آشفتن تمامي مريدان او و هم مضرابان و شاگردان و خويش و قوم ها و تهيه كننده گان را بدنبال دارد !!!كافيست خطر كنيد و كلامي در مورد شيوه نوازندگي دف بيژن كامكار و يا سنتور نوازي اردوان كامكار ويا نظري گوچك در مورد تار نوازي و آهنگسازي آقاي عليزاده .و يا .... بر زبان آوريد ! ديگر كارتان و ادامه كارتان با خداست ......نا چيز ترين اتهامات ، ناداني و نابلدي و عقده اي بودن و است تا چيزهائي در حدود بيمار رواني بودن و حسود بودن و ضرورت تبعيد شدن به اسفل السافلين!! ميگوئيد نه !! امتحان كنيد .....و اينهمه نيست مگر فقدان روحيه نقد پذيري و بر قرار بودن نوعي روابط ايلي ، گروهي قبيله اي بر موسيقي ما !!
دريغا ، كه نكته غم انگيز و در عين حال مضحكي در اين ميان وجود دارد ....در همين عرصه و ميدان شما ميتوانيد با اطمينان تمام و با سينه ي جلو داده كار استاد شهناز و بهاري و كسائي را بي ارزش قلمداد كنيد و از سكه بيندازيد ... اعتراضي جدي را در پي نخواهد داشت ......ميتوانيد مضراب به مضراب قطعات لطف ا...مجد را بي ارزش بناميد ، كسي چيزي نخواهد گفت ..فقط مواظب باشيد بر دامن كبرياي (( كيوان ساكت )) گردي ننشانيد كه ديگر كارتان با ....بد و بيراه و هتك حرمت است ....هر چه دلتان ميخواهد در مورد شيوه خوانندگي ظللي و طاهر زاده ..طرهات و لاطائلات ببافيد ، كسي حتي حرفتان را قطع نمي كند ، اما واي بر شما اگر در مورد يكنواختي تحرير هاي آقاي ناظري ، كلمه اي بر زبان آوريد .....بايد با حيثيت و آبرو و احترام خود وداع كنيد ......

و اين ، نيست مگر حكومت و استيلاي نوعي اخلاق قرون وسطائي و فاميلي بر فضاي موسيقي ما و در كنارش ناداني و كمداني و كمبود نقد جاندار و حرفه اي و منقد شجاع و ورزيده و توانا كه حرف خود با استدلال بزند و گرم و جانانه با كارها و آثار بر ايد و آنها را حلاجي كند و در نهايت داوري را به مخاطب واگذارد !!
ضروري تر از همه اينها ، اما ...پديد آمدن روحيه نقد پذيري در هنرمندان ماست ....
نبود اين روحيه خود حاصل تعامل عواملي متعدد و در شرائطي ويژه و يگانه و پيچيده است!
قدر مسلم ...پيشينيان ما چنين نبوده اند و آيندگان ما نيز چنين نخواهند بود ، در اين ميان ، بر ماست و كار نسل ماست كه پهندشت موسيقي زيبا ، نجيب و منحصر بفرد خود را از اين (( نهالك هاي نا خواسته روئيده )) بپيراييم....
محمد

۱۳۸٢/۸/٢
از كجاست و چرا ست كه چنينيم؟ ( ۲ )
ولي اين نه تنها حق منقد ، بلكه وظيفه اوست كه در برخورد با هر اثر ، جدي و قابل توجه اي ،به آن بپردازد و آن را كالبد شكافي كند !!

در زير چند نمونه از آنچه كه (( وظايف و كاركرد هاي عمومي نقد است )) بر ميشمارم

نخست سنجيدن ميزان توفيق سازنده در نيل به اهدافي كه خود براي كار بر گزيده است !
ديگر ، يافتن و نمودن و شناساندن مولفه هاي كار يك آهنگساز و يا خواننده و يا نوازنده ، تا مخاطبان رفته رفته ، ابتدا با بيان او و سپس با شيوه او و در نهايت با سبك او آشنا شوند ، چرا كه وانهادن و تنها گذاردن مخاطب با كار ، وا نهادن اوست به اميد تكرار و تكرار در شنيدن و دريافت ذوقي و حسي از هر كار و در نهايت تقليل برداشت از اثر به (( نوعي لذت معطوف به سليقه )) ، كه اين ظلمي و وهني بزرگ به صاحب اثر است و خسراني براي مخاطبان !!

نكته اي را نيز هم اكنون بايد ذكر كنم ،

در گوشه و كنار و در اين سالها بسيار ميشنويم كه بسياري كار خود را راحت مي كنند و برخورد با يك كار هنري را موكول به حس و سليقه و دريافت شخصي ميكنند !! اين نحوه برخورد و دريافت ؤ اما ، تنها نيمي از ماجرا و پروسه هضم و جذب موسيقي و يا هر اثر هنري ست ، نيمه ديگر مسلح كردن مخاطب است به ابزار شناخت ...كاري كه در دوره معاصر از آپولينر تا رولان بارت جان و عمر و زندگي بر سر آن نهادند!!!
آيا هرگز انديشيده ايم چرا توانائي برخورد ، دريافت ، طبقه بندي ، جذب و.... يك اثر فرهنگي ، در مردم فرانسه يا چك ها مثلا ، نسبت به مردم آلبانيائي يا تركيه ، نيرومند تر است ؟؟؟؟؟
و آيا هرگز انديشيده ايم كه چرا در برخي كشورهاي جهان ، گاهي از همان دوران دبيرستان ، دانش آموزان ملزم به نوشتن نقد و تحليل يك اثر هنري ، اعم از ادبي و موسيقي و نقاشي و.... هستند ؟؟؟؟
عمده ترين دليل را جامعه شناسان و صاحبنظران تعليم و تربيت در عاملي ميدانند بنام دروني شدن نوعي نگاه نقادانه كه از آموزش اصول نقد و تحليل سرچشمه گرفته و تغذيه ميكند !!
و نيز دروني شدن عامل نقد پذيري در نهاد هنرمندان !!!!! چنانكه اگر كسي به گوشه از كار آنها نكته اي گرفت و احيانا چون و چرائي كرد ، اين نكته گيري و پرسش را حمله به تمامي خود تلقي نكنند و بلافاصله به پاسخگوئي بر نخيزند و فرياد وا هنرا و وا موسيقيا سر ندهند !!!!!

آنچه كه مرا به بازگشائي و موشكافي روانشناسي برخورد با نقد واداشته است ، تجربه تاخ و ناخوشايند و پيوسته تكرار شونده اين سالهاست كه .....هنرمندان ما به همان شدتي كه اشتهاي سيري ناپذيري براي دريافت تشويق و به به شنيدن دارند ، و از صدر نشيني و قدر بيني خسته نمي شوند ، بيش از آن در مقابل پرسش و چون و چرا بي طاقت اند و زود . خيلي زود بر آشفته ميشوند و پرسشگر را به ناداني و عدم صلاحيت و پرت بودن و دشمني با موسيقي و هنر و هنرمند متهم ميكنند !!!!
ياللعجب !!!!
و فارغ از اين حقيقت ساده و برهان نيرومندند كه آنچه صلاحيت ميطلبد پرسش كردن نيست بلكه پاسخ دادن است !!!!!!!
پرسش و چون و چرا كردن نه تنها حق هر كسي ست بلكه براي ساختن پل ارتباطي بين هنرمند و مخاطب پلي ست كه هردو براي درك متقابل بايد آن را بسازند و از آن بگذرند !!!!۱
بسيار انديشيده ام و سخت و دقيق در اين پديده نگريسته ام و آنچه دريافته ام اين است كه هرچه هنرمند مورد سوآل ، موقعيت خود را متزلزل تر ببيند و در كار خود نا مطمئن تر باشد ، ميزان پرخاش و آشفته شدن ش بالا تر است ! كه ..، بزرگان و استادان با صبوري و سعه صدر پرسش ميشنوند و با افتادگي و تواضع و با ذكر اينكه (( اين بقدر وسعو دانش من است ...)) جواب مرحمت مي كنند ، چرا كه باز كردن در تفاهم و درك متقابل و موشكافي يك اثر ، يقينا باعث توفيق بيشتر هنرمند خواهد شد . البته ، بشرط اينكه كار ، از قدرت و استحكام لازم برخوردار باشد و تحليل و انتقاد و موشكافي را تاب آورد !!! و از همين روست كه تازه كاران و شعبده بازان و دغلان و نابلدان و خلاصه ، آنانكه در كارشان غش وجود دارد سخت از نقد و عيار سنجي كارشان ميگريزند و بانگ دشنام بلند ميكنند و لابد به اين دليل كه ،سامان و ساختمان كارشان به نسيمي از موشكافي و تحليل و آناليز دقيق از هم ميپاشد و فرو مي افتد!

محمد

۱۳۸٢/٧/٢٧
چرا نقد موسيقيدان و نه نقد موسيقي ! ( ! )
دوستان به من بارها خرده گرفته اند و ميگيرند كه پس كو (( نقد و تحليل موسيقي )) ؟؟؟ ايرادي بجاست !! و من در پاسخ آن كه نه ،بلكه بيشتر در توضيح آن اين چند سطر را مي نويسم .....

در ابتداي كار بنا بر آن داشتم كه موسيقي را و فقط موسيقي را نقد كنم و تحليل را (( به معناي ژرفكاوي و تاويل عوامل دخيل در فراگرد و پروسه ساخت و اجرا و ارائه اثر و نيز تلاش و كند و كاو، در آسيب شناسي موسيقي ايراني
)) به بعدها موكول كنم .
در عمل اما ، باز همان مسائل و مشكلات هميشگي و گرفتاريها و پيچيدگي هاي حاشيه اي و چه بسا (( متني )) موسيقي در ايران مرا از تحقق ايده نخستين باز داشت !!

پرداختن به آثار ارائه شده موسيقي ايراني و نقد و عيار سنجي آنها ، باز گشائي آفاق جديد و روشن ، پيش چشم مخاطب ، براي درك بهتر و عميق تر وي از اين موسيقي ، هرچند كه ضرورتي انكار ناپذير است و به كار پر كردن خلائي مي آيد كه سالهاست ،موسيقي ما با آن روبروست ، ((‌ خلاء ناشي از فقدان منقد حرفه اي و نقد اصولي و حرفه اي ))!...اما بهترين و روشنگر ترين نقد ها نيز ، در جامعه اي با درجه نازل نقد پذيري، و بين مردمي كه درك روشني از كاربرد و كار آيي نقد در هنر و فرهنگ ندارند ، فرياد زدن در خلاء است و باد گره زدن ! نه پژواكي دارد و نه برآيند آنچنان مطلوبي !

آوردن سه باره كلمه خلاء ، كاملا دانسته و آگاهانه صورت گرفته تا شايد مكانيسم تكرار ، توجه مخاطب مرا به درجه اهميت اين كمبود ، جلب كند !

باري ،.....

در اين ميان ، روشن است كه، مردمان بيگناه ترين اند . دستكم مردم ، به معني عام آن !! و مقصر ترين ، نخبه گان اند و برگزيدگان ، آنان كه زبان بيگانه آنان را (( ELITE )) مي نامد!
لابد پرسيده خواهد شد كه چه رابطه اي بين اين مفردات كه گفتم وجود دارد .؟
توضيح اينكه .....
نقد و نقادي ، اساسا از پديده ها و پيامد هاي پيدايش و جا افتادن ،تجدد و مدرنيته ، در يك جامعه است ! از آنجا كه انتقال و ارائه اثر هنري در مقياس وسيع و انتشار آثار در تيراژ بالا ،امكان دسترسي گروه بزرگتري از مخاطبان را به ،اثر هنري و پيام دروني آن ممكن ميسازد ، و پديده انتشار وسيع ، بدنبال خود ،دسترسي كساني را بدنبال دارد كه ، نه تنها ،لزوما در سطح درك و دريافت مشترك و همساني نيستند .بلكه اكثرا، مسلح به شيوه هاي باز كردن و (( رمز گشائي )) از كار هنري نبوده و طبقه بندي و عيار سنجي اثر ،برايشان تا حدود زيادي دشوار است !!
همين جا اشاره كنم كه ...براي جلوگيري از وسعت يافتن زيادي ميدان بحث ، با غمض عين و تسامح ، هم من و هم مخاطبان احتمالي ، از طرح مقولاتي چون : قرائت هاي مختلف از يك متن .. و... امكان وجود تفسير هاي متعدد از يك اثر، به تعداد مخاطبان .....و... درجه اهميت تاويل هاي هرمنوتيكي ....! و خلاصه كشاندن و پرتاب بحث به (( ناكجا آباد پست مدرنيستي )) خودداري خواهم كرد و خواهيم كرد !!! وگرنه در پيچ و تاب اين مقولات ، هدف و نتيجه ، گم و گور خواهد شد ! با اينحال اگر كسي يا كساني در اين زمينه ها ، پرسشي ..اعتراضي ،مطلب مربوط و راهگشايي داشتند ،با كمال ميل در يادداشت ديگري ،به آن پرداخته خواهد شد !!

داشتم مي گفتم .....كه : تولد پديده نقد و نقادي در پاسخ به كدام ضرورت ها صورت پذيرفته است ! و كلي گفتم..... و روشن است كه دلايل و ضرورت هاي گوناگون ديگري نيز در اين تولد دخيل اند و دخيل بوده اند !!
جامعه ما نيز ، در اثر عوامل گوناگون تاريخي ،اجتماعي ، اقتصادي ،... به جهان امروز و دوران معاصر پرتاب شده است ، طي يك قرن گذشته و در چند نوبت ، بي آنكه قرون وسطاي خود را طي كرده باشد . و حاصل آن ، در كنار بسياري چيز هاي ديگر ،دو مشكل عمده و معضل بزرگ و فراگير است .. آناكرونيسم يا..(( زيست همزمان عناصر نا همزمان ))... پرواز جمبوجت از مهرآباد در حالي كه چند خيابان آنطرف تر كسي بر روي چهار چرخه اي آب زرشك ميفروشد و ديگري براي دفع چشم زخم ، دعا نويسي و رمالي ميكند !! و دوم .جاي خالي حرفه ها و متخصصاني كه در يك جامعه مدرن با مناسبات امروزي ، فقدانشان موجب درهم ريختگي و اغتشاش در عرصه هاي مختلف است ..توليد هزاران ساعت فيلم و موسيقي بدون آن كه، مكانيسم مشخص و تعريف شده اي ، براي سيستم انتقال و ارائه و توزيع و نيز هضم و جذب و دروني كردن آن ، طراحي و يا دستكم تقليد شده باشد !
اشتباه نشود ، منظور مطلقا ،سيستم هايي از نوع ، نظارت هاي بلوك شرق و يا چيني آن نيست !! بلكه مراد و منظور، ساختن و تربيت افراد و نهادهايي ست كه كل بافت و ساخت فرهنگي يك جامعه مدرن و امروزي ،بدون آنها دچار هرج و مرج و تداخل نقش ها و در نهايت اضمحلال و سقوط فرهنگي خواهد شد !

آخر چگونه ميتوان خانه هنرمندان موسيقي ساخت و به فكر بيمه و بازنشستگي آنها بود ولي دغدغه آن را نداشت و در مورد آن نينديشيد كه اساسا مرز هنرمندان حرفه اي و آماتور ..در اين جامعه كجاست ؟و تعريف آن چيست ؟
در جامعه اي كه هنوز هيچ مقام و مرجعي ، تعريف مشخصي را براي (( موسيقيدان بودن )) يك فرد ، ندارد ، و اصلا روشن نيست اين القاب(( استاد ))ي كه در راديو و تلويزيون ميدهند، چه مبنايي دارد و آيا كسي را در زمينه اي ملزم و مسئول ميكند يا نه!!! آيا اين كمي مضحك و غم انگيز نيست كه برسر بازنشستگي، استادان !!! موسيقي جنجال و فرياد براه انداخت ؟؟

و اينهمه ، از آن گفتم تا روشن شود كه گل آلود بودن آب ، از كجاست و از چه روست كه در عرصه موسيقي هم اكنون ميچرخند در هم مست و هشيار و دچار تورم استاد و نوازنده و ....شده ايم و از گل بالا تر نمي توان به كسي گفت و نقد به: به به گوئي تقليل يافته و هيچكس و مطلقا هيچكس از هنرمندان ،تاب از گل نازك تر شنيدن را ندارد و در عين حال كه خود را خاكپاي مردمان ميداند ، از ايشان طلبكار است و بر نمي تابد اگر كسي كوچكترين انتقادي و يا چون و چرائي در كار او كند و اين تازه خودشان اند ....در مورد مريدان و نوچه ها و فدائيان وضع غم انگيز تر است و اگر به معلم ساز كسي انتقاد كوچكي كني ، تيغ از رو برايت ميبندند و در حق موجوديت و سخن گفتن ات شك مي كنند و از گفته پشيمان ات ميسازند ....



صد البته روشن و بديهي ست كه منقد در عين حال كه اجازه ندارد در نقش قيم فكري جامعه ، به جاي مخاطبان ، بنشيند و به آنها ديكته كند كه از فلان اثر ، فلان برداشت را بايد داشته باشند، و.......

ادامه دارد........
محمد

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]