بم و بر آمدن ماه ــ تبريز و بر آوردن آه !

يكم ماه......

يك سوی خيابان ازدحام ،امكان تردد نمی دهد.جمعيت  شانه به شانه و پهلو به پهلو ايستاده اند . گاهی رونده ای ،مايوس و خسته از تلاش نااميدانه اش برای شكافتن جمعيت و باز كردن راهی و گذشتن ،  بيحوصله و عذر خواه؟پياده رو را از عرض طی می كند و خود را به خيابان می اندازد .و در مسيرش ، لند لند شماتت درو ميكند و پشت سر ،ردی از نگاههای از بالای شانه تفرعن آميز  بجا می گذارد . و رد عبورش را، چرخش هائی كاهل و متفرعن ،و با پابه پا شدن هائی بی حال ،به آرامی پر می كند.

ميل و تلاش او در جداشدن و رفتن ،براي جمعيتی  كه  زير نور متواتر سرخ چراغ اخطار خودرو پليس،  در خلسه ای نيمه آئينی به نيستانی در شبهای محاق ميماند،با همان خش خش و هيهای پنهان و وهم انگيز ، فهميدنی نيست .

مگر ميشود كسی بخواهد كه برود و نخواهد كه بماند و نخواهد كه همراه و همپای اين خيل مشتاق و منتظر ، هرطور كه شده ، خود را به آنسوی ميله های حائل بيندازد ؟ ميله هائی كه شهر را با مردمانش ، از عمارت جدا می كند.  عمارتی كه پيچيده در شولائی ريش ريش اما نورانی ريسه های لامپها،  در آسمان غصه دار شبانه پايتخت، سر برافراشته .   صبور ، پذيرا و منتظر .تالار شهر....تالار وزارت كشور....با پيشانی بندی كه روی آن، دستی چالاك اما آموخته و مجرب،  به خطی مغموم ،  قلم را،هم به تسليت  فاجعه بم گردانده و هم به خوشامد و خير مقدم هنرمندان به ياری برخاسته ، دوانده. 

كسی خجول و به نجوا ،خطاب به هيچكس می پرسد 

ــ كنسرت شجريان برای كمك به زلزله زده ها اينجاست ؟

و كسانی به حيرت  در او می نگرند و  پيكان شماتت نگاههائی به شماتت، پرسش او  را به چهره اش   می دوزند كه بی خبری ،رنگي از معصوميت به آن زده. مرد جوان سر و صورت از نگاه  جمع می دزدد و  در همان چند لحظه كشدار و پايان ناپذير كه می رود تا خويش ،در خود و در جمعيت گم كند ،صدائی نرم و مهربان بدرقه اش می كند .

بله آقا همين جاست .

                         ********************************** 

يكم آه......

 به كوچه نيمه تاريك می پيچيم . پرنده پر نمی زند . نور چراغ هاي ماشين  بر رديف ماشين های پارك شده می افتد . عجب شانسی . نمرديم و بالاخره يك دفعه هم ما درست....

ــ مطمئنی كه تاريخ را اشتباه نكرده ای ؟

ــ ای بابا ...ــ محل را چی ؟ نكنه كه جای ديگری ، سالن ديگري...

ــ بيا... ، بفرما .خودت نگاه كن .

 راهنما می زند وهمانطور كه از يافتن جای پارك خالی ،انهم درست روبروی محل مورد نظر ،ذوق می كند ،بليط را بطرفم دراز می كند . نگاه می كنم . ميخوانم ،بلند بلند و در خلال خواندن ام ، مركب خوانی خودم را ميشنوم ...كه با نرمش ، نوا ي ترديد ، با گذر از بحر نور يقين،به  شور اشتياق بدل می شود.

                                    كنسرت گروه شمشال

                              شنبه ۲۸ دی فرهنگسرای نياوران.                                 

                    موسيقی آذری و اجرای ساز و آواز  عاشيق ها

نه ، اشتباه نكرده ايم .نه در تاريخ و نه در محل اجرا .  ولی آخر ..،پس اين خلوت سوت و كور و اين جای پارك های دلگير و اين چراغهای روشن ملال انگيز كه در زير نورشان هيچكس بروشوری را نمی خواند و اين دروازه باز كه كسی از آن نمی گذرد و اين رديف طولانی پله ها كه هيچكس با بليطی تا شده در مشت های عرق كرده اش ، از آنها بالا و پائين نمی رود و مدام ساعت اش را نگاه نمی كند !؟ و اين هياهوئی كه نيست !؟ دست تكان دادنها و روبوسی ها و ..( بابا پس شما كجائيد آخر ؟) گفتنهايی كه ترجمه اش  ( آخ كه چقدر خوشحالم از ديدنتان ) است و پيش در آمد همه كنسرت های همه شبهای همه ماست .

بالای پله ها ، در آستانه ورودی سالن ، سلام گفتن ها و دست تكان دادنها ، در نرمش و سياليتی جا افتاده ، نشانی از خويشی و همخونی و رفاقت و آشنائی ساليان دارد و حتی بيش از آن . گروه بزرگی از جمع ، خويش و قوم اند با هم و يا با نوازندگان و  آشنای ساليان اند  باهنرمندان . و البته رفيق اند با چيزی بزرگتر و فراگير تر از گروه شمشال و موسيقی آذری و نغمه های عاشيق ها .....

آنچه در فضاست و آنچه ناديدنی ،اما حس كردنی ست ، عشق است ....عشق است و نياز ،به موسيقی و شنيدن اش . عشق و نياز به ذات موسيقی و جلوه های هزاررنگ اش .نياز  گوش سپردن به صدا و نغمه ای ديگر . دستی به حمايت بر آوردن است و پائی در راه نهادن ، تا چند صدائی و رنگارنگی آواها  ببالد و بپايد. 

تا ، مبادا ، نوجوانه ها و شكوفه های  هزار رنگ و هزار  بوی  امروز ، پيش از آنكه به فردای ما بر و بار دهند، زير برف سنگين ساليان  دير و دور و زير سايه اجباری درختان كهنسال و تناور بپوسند و بخشكند و بريزند !

تا مبادا  آوای صميمی  گروه جوان و شاداب و البته هنوز در راه تجربه  شمشال را،  نوابانگ نيرومند و چيره كنسرت بزرگ بزرگان ،در سالن بزرگ شهر بزرگ ، چنان بپوشاند كه نوازندگان جوانش ،خود آوای خويش نشنوند و شك كنند كه آيا موسيقی می نوازند ؟ كه آيا اين موسيقی كه می نوازند ، بخشی از همان موسيقی  رنگارنگ قومی ماست كه همگان داعيه حمايت آن را دارند و آيا اين  آواهای رنگارنگ كه می نوازند ، همان جلوه ای از جامعه فرهنگی چند صدائی ست كه همگان از آن دم می زنند ؟ و آيا اين تركيب   همنوائی و همنوازی جوان شهری تهران نشين با ساز شهری و ملی و سنتی اش در كنار نوازندگان آذری و عاشيق ها ، همان ايجاد و حمايت فضای آشتی و همنشينی فرهنگهای قومی مختلف در اين جغرافيای ايرانی ست ؟ كه باز هم همگان و از جمله بزرگان و برنامه ريزان فرهنگی ،در مورد آن داد سخن می دهند و رسيدن به آن را هدف گرفته اند؟

چنين چيزها و حس ها و حال ها در فضای حياط فرهنگسرای نياوران موج می زد . در آستانه ورودی به سالن كنسرت و نيز در سالنی كه  صندلی های دو رديف آخر آن خالی بودند. خالی بودند از شنوندگانی كه شب پيش ، در سالن بزرگ شهر بزرگ ،به كنسرت هنرمندان بزرگ رفته بودند تا در كاری بزرگ شركت كنند و اجرائی را بشنوند كه پيش از اين ،در سالن های بزرگ شهرهای بزرگ ديگری  تكرار شده بود و اينطور كه معلوم است ،بارها و بارها ، باز هم در سالن های بزرگ  شهرهای بزرگ تر ديگری اجرا خواهد شد.   

/ 4 نظر / 14 بازدید
دختر ستاره ای!!

تو هم مثل من خواب از سرت پريده؟ فکر می کردم توی اين ساعت فقط من بيدارم!!! خوشحالم که يکی ديگه هم هست! ميدونی....

دختر ستاره ای!!

باعث هم وبلاگی من فالبداهه شعر بگه!!! مرسی! تو چطوری يک ماهه اونجايي و توی کنسرت استاد هم بودی؟! من که از قضيه ايميل سر در نياوردم! اما به خاطر تو آدرس ايميل هم نوشتم!