ثبت

طفره می روید ,طفره می روید ,طفره می روید اقا.بازهم  ,در پاسخ تان کوچکترین اشاره ای به انچه نوشته امده بود نکردید.باز همان برخورد  حاشیه رونده گریزان از متن و اصل با همان اشارات خنک که  یقینا خودتان را نیز , خنده که هیچ ,  تبسمی   هم ,  حتی,  برلب   نمی اورد.
و اما در باب در خود نگریستن : حضرت,دیر زمانی ست که یاپیرامون موضوعات  مرده,خنثی و بی خاصیت قلم می فرسائید ویامثل معلم های اخلاق صد سال پیش موعظه می کنید و   باش و مباش  ,   بکن و مکن  و باید نباید ها را سر منبر میروید,
لطفی به همه وخودتان بفرمائید و پست اخرتان را ازنظر مبارک بگذرانید     یا مطلب نقاب و یا ادم باش و ادم شو  که این اخری بد جوری مخاطب را به یاد  
از ادعای مالکیت  حقیقت که در لابلای سطور چند نوشته اخیرتان موج میزند که بگذریم نکته اصلی و غم انگیز سر بر اوردن این شخصیت کهنه و بوی نا گرفته  مصلح اجتماعی ست از  میان غبار ایام ماضی که بهتر و بیشتر از خود فرد و جامعه به نیازهای این هردو واقف و اگاه است   همو که مدام در کار صدور دستورالعمل جهت فلاح و رستگاری ست و بسیار دوست دارد اما که اینهمه را بلاگ نویسیدن بنامد .ابن خود مرکز و معیار جهان پنداری ها ,   البته در کارو بار شما چندان جدید نیستند.
همچنانکه  فغان و فریادتان از دست کج فهمی خلایق جدید نیست.مدتهاست که هرچه می نویسید در ست فهم و دربافت نمی شود و حاشا که بکبار هم که شده به جستجوی علت در خویش و شیوه درک ونوشتار خویش نگریسته باشید هرچه هست ازقامت ناساز و بی اندام ما مخاطبان است و بس.
به خیال خود مخاطبان را یکان بکان جواب دندان شکن پرتاب کردن کافیست و هرجا که کم اوردید ابراز شادمانی و تفکه خاطر  راه نجات است و یا پناه بردن به من قال بجای ماقال.
  بزرگ شویداقا  قد بکشبد تا برخی مسائل را در دورنما ببینید.تا در تحلیل و یافتن جایگاه پدیده ای نظیر گروه مستان کودکانه به دو کلام پس و پیش در مصراعی و یا جمله ای غیر مهم در مصاحبه جوانی بیست و چند ساله نیاویزید.
 راستی , انصاف و مروت را     فریاد وا ادبیاتا و وا شعرا ی تان را چرا از پس قرائت شعر درخشان دوست ادیب و موسیقیدانتان  جناب مشکاتیان سر ندادید شعر بی نظیر پنبه زن را عرض می کنم.همان که در ان فرموده اند پنبه زن بیگمان ازبرای مشتی نان در گذر لولیده بود...والخ  
دستگاه فاجعه یاب تان را بکار بیندازید و این اثر درخشان را در ویژه نامه جناب مشکاتیان رصد بفرمائیدو انگاه شرم برشما باد اگر تیتر نوشته تان یک فاجعه  تمام عیار ادبی نباشد و همیتقدر بیرحم و بی گذشت ننویسید.
اگر چنین کردید باز با شما حرف خواهم داشت تاروزگارتان   را خوشمزه تراز این که هست   بسازم.
اخر نه اینکه از اتش دل ما پخته گشت خام  کسان
برای امروز  کافیست
 و دیگر .....خاموشی ست

/ 0 نظر / 9 بازدید