(( اوهام )) و توهم زيستن در سياره ((‌وهم ))!

گابريل گارسيا ماركز ، نويسنده پر آوازه رمان صد سال تنهائي ، روزگاري ،در جلسه اي در خانه فيلم هاوانا نكته اي ظريف و عميق را خطاب به اروپائيان و آمريكائيان .بر زبان ‌آورد : دست از ما بداريد و بگذاريد ما در امريكاي جنوبي در آرامش و بدون دخالت ديگران ،قرون وسطا ي خود را از سر بگذرانيم !!در تفسير اين جمله هم خود او و هم شارحان اينگونه قصارگوئي ها بسيار و گوناگون گفتند و نوشتند ، نكته اصلي ام، در اين جمله كه رساله اي را در خود دارد و راست به هدف مي زند اين است ....(( فرهنگ را و پديده هاي فرهنگي را نمي توان سزارين كرد )) نه پديده ها را و نه سبكها را و نه ايسم ها را ..... !! هرچقدر هم كه پديد آمدنشان و حضورشان ، براي جامعه اي مفيد و ضروري باشد ...! پست مدرنيسم (( اگر اساسا چنين ايسمي وجود داشته باشد )) فرزند زهدان فرهنگي است كه نطفه آن را در درون خود ، در طول زمان و بر بستري از نياز و ضرورتي مبرم و ريشه دار ، در خود پذيرفته و پرورده و پس از زماني دراز ، در زايماني تدريجي آن را براي پروريدن و رشد و بالندگي ،به همان جامعه اي كه پدر اوست سپرده است !


ما و مردم و فرهنگ ما نيز اين مطلب را تجربه كرده ايم و در مواردي براي سزارين يك سبك و يا يك ايسم هنري فرهنگي كوشيده ايم و به نتيجه ي گاه غم انكيز و گاه بيرحم آن هم رسيده ايم
چنانكه، بيانيه وتئوري هاي مكاتبي همچون فوتوريسم و سور رئاليسم و در موسيقي مثلا (( از موسيقي مكتب نوين روسي تا موسيقي دودكافونيك و سريل گرفته تا آناليز قطعات جان كيج و وارز )) خوانده ايم و در مواردي به مدد افق باز و ديد تيز كارشناسان و البته صله بخشي و پرداخت دستمزد هاي نجومي ، بعضي اين كارها را حتي شنيده ايم ....اما.......

اما اينهمه به رفتار سنگي بر بركه اي فرود آمده و موجي خرد و موقتي ايجاد كرده وبعد ديگر هيچ ....هيچ....

در حاصل اش و يا بهتر بگويم در غبن و بيحاصلي اش كه نصيب ما شده است همين بس كه دست آخر قطعه اي را كه ميشد مخاطبانش در نواري و يا صفحه اي بشنوند با صرف هزاران دلار به جشن هنر آورديم و حتي عقلمان نرسيد كه بابت آن دستمزدها لااقل ضبطي از آن كارها براي خود و فرهنگ خود نگاه داريم !!

باري ....

تجربه مشترك ما و در مواردي ساير حوزه هاي فرهنگي اين بوده و دريغا كه از اين تجربه آنچنان كه بايد ،نمي آموزيم و نياموخته ايم ...هنوز كه هنوز است در داستان نويسي موج چهارم و پنجم و دهم داريم كه با خواندن كارهاشان مي بينيم كه از سر چند دهه و گاه يك قرن ادبيات غرب پريده اند، ودر موسيقي مان شيفته و مجذوب ،...شوريده و شيدا... سر بدنبال مفهومي مجرد و بي شكل و نا دقيق بنام نوآوري نهاده ايم و اصلا يادمان رفته كه اين مفهوم و اصلا پسنديده بودن نوآوري و ساز و سرود ديگر كردن را ، ما اهل موسيقي در گرماگرم انقلاب از حوزه سياست و و از طرز انديشه روشنفكران مترقي و در مواردي چپ ، وام گرفته ايم ....بجز مواردي استثنائي ،ميل و شور نوآوري برخاسته از درون موسيقيدانان نبوده و عملكرد آنان در بيشتر موارد ، نه از سر اعتقاد به ارزشي زندگي شده و دروني شده ، بلكه در پاسخ به روشنفكران و در همپائي با موج دگر خواهي اليت جامعه شكل گرفته است ، به كلامي ديگر آين نوآوردن را روشنفكر ي معاصر و انديشمندان مترقي و دگر خواه و دگر جو به گردن موسيقي و اهل آن نهادند !و اين شد كه در عمل ، بزرگترين پارادوكس تاريخ موسيقي و تاريخ فرهنگي ما شكل گرفت .... صداي گوياي چپ مدرن و روشنفكر ان دگر جوي دگر خواه ، از حنجره سنتي ترين بخش دست اندر كاران موسيقي بيرون مي آمد و بلكه بيرون كشيده مي شد ؟؟؟؟
چپها گروه گروه در كنسرت هاي موسيقي صد در صد سنتي حضور يهم ميرساندند و براي شنيدن موسيقي تا سرحد اعجاز پخته و فرم يافته ي زمان قاجار و مشروطيت ، سرو دست مي شكستند !!
و در اين گشت و واگشت و آشفته بازاربود كه براي نخستين بار . طرفداران روشنفكر اين موسيقي كه نجيب بودند و عدالت طلب و آرمانخواه ...وفا داري و ارائه و نمايندگي اين ارزش ها و آرمان ها را از اين موسيقي رسمي و سنتي طلب كردند ..و موسيقي ما تقوا طلب شد و آرمانخواه ،........!
ولي از آنجا كه موسيقي بدون كلام قادر به بيان روشن و دقيق هيچ حرف و مفهوم مشخصي نيست ، شعر به ياري آمد و بهتر بگويم ،شعر و شاعران به ياري فرا خوانده شدند ! آنچه كه در اردوگاه روشنفكري زمان انقلاب به وفور و يافت مي شد !

در مسير پر فراز و فرود و پيچاپيچ اين همپائي ، موسيقي خصلت ها پذيرفت و خصلت ها از دست داد ، و در اولين و سر نوشت ساز ترين حركت ، گذشته و ماهيت خود را به انكار برخاست ...موسيقي تا آنروز.... ،شد موسيقي پا منقلي و درباري و مخدر و رخوت افزا و چرت آور ، و سزارين شتابزده كه انجام يافت ، همان موسيقي دانان كه تا ديروز در آرشيو ها بدنبال قطعات قاجار مي گشتند ، به يكباره شدند مجريان موسيقي ديگر گون و متعهد و مداخله جو و در يك كلام داراي تعهد و هدف و شخصيت انقلابي اجتماعي !!!

ولي آيا برغم فريبندگي و ضرورت بوجود آمدن چنين موسيقي اي چنين چيزي ممكن بود ؟و آيا چنين دگرديسي اساسا در هنر موسيقي ممكن است ؟


نه !!!


موسيقيدان همان ماند كه بود و موسيقي نيز همان كه بود .....فقط موسيقيدان نگاه اجتماعي ،سياسي و جهت دار ،به امور را جلد و چابك آموخته بود و با موج سياسي شدن و سياسي كردن همه چيز ،در كنار ديگران ، ميغلتيد و ميزد و ميخواند و مي ساخت ! و موسيقي در ذات و چهارچوب و كارمايه همان ماند كه بود (( رديف )) !! تنها قطعات سرعت گرفتند و گروهها پر حجم تر و پر صدا تر شدند و نوازندگان بجاي نواختن ، بر سازها ميكوبيدند !!!
يادم است كه در آن سالها اين كلمه، تكيه كلام رايجي بود در تمرينات گروه چاووش (( بكوبيد ))!!!اين حال و منوال را بد و خوب كردن و به نقد كشيدن و عيار سنجي كردن ، كار اينجا و اكنون نيست ...مجال و ميدان فراخ تري مي طلبد ! ولي اشاره كنم كه در اين دگرديسي موسيقي ايراني در گامهاي نخستين برنده بود و بسيار ها آموخت و فرصت ها به چنگ آورد و استقبال و رويكرد مردم به ‌آن، وسعتي پهناور و اقبال و استقبالي باورنكردني بخشيد و موسيقيدان نيز به نيتي موجه و پسنديده و بدنبال در پاسخ به اين موقعيت جديد ،دركار روفتن غبار چند صد ساله از روي و موي اين موسيقي شدو در و ديوار آن خانه را رنگي نو زد ، گيرم اين حركات نه تحولي همه جانبه بلكه خانه تكاني اي بود كه در آن اسباب و لوازم همان اند كه بودند فقط تميز تر و پاكيزه تر بجاي قبلي خود باز مي گردند !!
واگر موسيقي ايراني و دست اندر كارانش ، دچار بزرگترين سوء تفاهم همه زمانهاي خود نمي شدند ، مسير به كژراهه نمي افتاد و به اينجا كه هستيم نمي رسيديم ..!

و اما..آن سوء تفاهم :

تحول قدرت،يك شبه، رخ ميدهد و براي دست به دست شدن ان ،گاهي چند ساعتي كفايت مي كند.
تحول فرهنگي اما، داستان ديگري است.
بايد با هزار هزار تيشه ي تراشنده ، به جان شيرين، ساخت،و از ((عرقريزان روح))، درياها پرداخت.
و پس،
يعني،
براي به زير ران طرب كشيدن اسب مراد ((دستيابي و تسلط بر صحنه ها و راديو و تلوزيون))بايد كه، دستكم از ميدان يك نبرد برابر و عادلانه فرهنگي ،پيروز بيرون امد.
و ميدانيم و ميدانيد ›كه،انچه در سالهاي نخست پس از دگرگوني بزرگ ،بين موسيقي ايراني و رقباي ان((از كلاسيك و پاپ گرفته تا بندري و كافه اي و ،،محلي براي مصرف در محل و محله ،،
وجود داشت ،همه چيز بود ،بجز ((نبرد برابر فرهنگي))!!

بيشتر به رابطه غالب و مغلوب شباهت مي برد يا الماس و خرمهره! تو گويي، موسيقي ايراني
امده بود تا همه انواع ديگر موسيقي را به راه راست هدايت كند.ان هم البته ،در وهله اول از طريق ،،اعمال سيطره و تفوق خود ،،و در مرحله بعدي از راه ،،افشاگري،، افشاكردن بي ارزش بودن ،مهمل بودن و در نهايت زائد بودن همه انواع ديگر موسيقي.
موسيقي ايراني به همان سبك و شيوه ي متداول ان سالها و ان روزها،كمر به ((ارشاد و پاكسازي)) در موسيقي بسته بود.
نگاهي به حرف و سخن ها و ((نوار نوشته)) هاي ان سالها بيندازيد.

در ديگي به وسعت ارتباط با مخاطب. ((درهم جوشي ))از ـ موعظه هايي ملال اور،به قصد انسان سا زي--خود بزرگ بيني غول اسا--درس اخلاق عوامانه--و خود مركز جهان پنداري مزمن و...........غلغل مي كند.

اهل موسيقي ايراني خود ،خويشتن به دامچاله اي در مي انداختند كه كارگزاران فرهنگي ان روزگار ندانسته و از سر ناچاري براي ايشان تدارك ديده بودند.


((موسيقي دان ايراني مي رفت تا با مخلوطي از ذوق زده گي ،شتاب و اسانگيري ،خويش و اين هنر نجيب و يكتا را درگير بزرگ ترين سؤ تفاهم-همه زمان ها-ي خود كند))

پيچيده در شولاي مرشدي،مي خواست به تنهائي پاسخ تمامي پرسش ها و نياز هاي موسيقائي يك فرهنگ عظيم باشد.
و...............
بر بستري از بحران ،تراژدي اغاز مي شد..

باري ............

بگذريم كه ،پر دور افتاديم از (( توهم )) و اوهام !!!

كوتاه كنم ، پي آمد اجتناب ناپذير چنان كارها كه آن نسل كرد ، همين هاست كه اي نسل مي كند !! دنباله آن توهم بروز شدن و يكشبه صاحب موسيقي نوآورانه و امروزي و روشنفكر پسند شدن ، همين وهم است كه موسيقيدانان خوش سليقه ولي عجول گروه اوهام بدان دچار آمده اند ، اين نماينده نسل جوان ما نيز خود را از فراز بيست و پنجسال غيبت مطلق موسيقي پاپ و راك و الكترونيك (( به معناي ايراني آن )) ، ميخواهد خود را به امروز موسيقي جوانپسند جهان و ايران پرتاب كند و كرده است !!

نمآهنگ درويش را از اين گروه به مدد گويا ديدم ،كه آخرين كار آنهاست !ديدم و ابتدا از زحمتي كه كشيده بودند و از جدي گرفتن كارشان و از پافشاري و نيز تداوم پشتكارشان لذت بردم ،
و.........

بهمان اندازه افسوس خوردم، بر خامي شان در برخورد با كلام بلند حافظ و تقليد شان از كليپ هاي فرنگي مد روز و استفاده شان از هر كليشه اي كه دم دستشان آمده است ،لابد به اميد بدست آوردن دل ،همه ....همه آنها كه دل در گرو عرفان و درويشي دارند بخصوص آنها كه با شمايل درويشي ميانه دارند ، بدست آوردن دل همه آنها كه سه تار و تار كار ميكنند ، و همه آنها كه در فيلم THE WALLباقي مانده اند و اين كار زيبارا نه همچون منزلگاهي ،بلكه مقصد پنداشته اند و شيفته انيميشن هاي كم نظير آن هستند ! و دل آنها كه خود را نسل تي وي گيم و نينتندو و كامپيوتر ميدانند و ميخواهند كول باشند و يا بشوند ....
دل بدست آوردن ،بخودي خود اشكالي ندارد ....اما دل بدست آوردني كه از همان ابتدا قرار است موقتي باشد و بوي باج پردازي فكري بدهد، نوعي تاريخ مصرف نهادن بر اثر هنري ست !

گوئي گروه اوهام ديگر دارد به اين خود زني ها عادت مي كند ، اول فرستادن كار ها براي ذخيره كردن رايگان در اينتر نت و حالا تهيه نماهنگي كه اين چنين، گروه مخاطبانش را محدود و بسته كرده است ، و در را بروي هر گروه ديگري از مخاطبان و هر جماعت ديگري از ساير فرهنگ ها ، بسته است !

نه ناگزيرم ، و ميخواهم كه كار درويش اوهام را دقيق تر و با جزئيات بررسي كنم ، در يادداشت بعدي !
همين جا و پيش از آغاز يادداشت تحليلي ، بگويم كه نگاه موشكافانه و بررسيدن كار گروه اوهام به معناي ، ناديده گرفتن و انكار درجه اهميت ، جايگاه و ماهيت تلاش آنان در ارتباط با مخاطب ايراني نيست

/ 7 نظر / 9 بازدید
mobtady

سلام خسته نباشی . شايد اگه توضيح مختصری راجع به بعضی واژه های (هر چند)تخصصی بنويسی بازده بيشتری داشته باشه.پيشاپيش تشکر ميکنم.

reza

لذت بردم. يادمه به من سر ميزدید( هزارپا....) و برام پيام ميگذاشتيد....دير فهميدم که بلاگ داريد بهتون سر زدم اما ديدم نوشتيد که نمينويسيد....اون موقعها در مورد کنسرت پريسا و اهنگهای سعيد فرج پوری ( معلمم) نوشته بوديد. بهتون سر ميزنم و لينک ميدم.

siavash

سلام نوشته شما را در نقد آقای همايونی خواندم . بديهی است که موافقم . باز هم مزاحم ميشوم .

khers mehrban

سلام دوست عزيز قبل از هر چيز به خاطر ان همه لطف از شما تشکر می کنم هرچند شايسته ان همه محبت نيستم . در همان سطر های اول نوشته شما اين جمله درخشان ( فرهنگ را نمی توان سزارين کرد ) مرا ياد مصاحبه عالی منوچهر هزارخانی که با تهرانمصور در سال ۱۳۵۸ می اندازد که گفت انقلاب سزارين شد و ابتر ماند ( نقل به مضمون ) . من هم از زيارت وبلاگ شما خوشحال شدم من موسيقيدان وبلاگ نويس کم ديدم يکی دوستمون رضا صاحب وبلاگ هزار پاست ./ همسان کردن و کنسرو کردن دانش کلاسيک / زيست همزمان عناصر نا همزمان / ارمان فروشی افتخاری/ سهيل محمودی را که نوشته بودين ياد مجری گری ارجمند با ان ...می افتم / دوست عزيز من اصلا گوش موسيقيايی ندارم و تقريبا هيچی از ان نمی دانم چون با ان بزرگ نشده ام . ولی مطالب جالب شما بسيار برای من مفيد خواهد بود و به تدریج همه را خواهم خواند هر چنر یکی دوبار سریع مرور کردم .ممنون و سرافراز باشين

siavash

سلام تبريک . موافقم . بخصوص با/ (( فرهنگ را و پديده هاي فرهنگي را نمي توان سزارين كرد )) ....نه پديده هارا و نه سبكها را و نه ايسم ها را ..... !! هرچقدر هم كه پديد آمدنشان و حضورشان ، براي جامعه اي مفيد و ضروري باشد ...! پست مدرنيسم (( اگر اساسا چنين ايسمي وجود داشته باشد ))

sadjad

سلام . من هميشه وقتی نوشته های شما را می خونم چند سئوال برام پيش می آد. ۱.شمادر قطعات موسيقی ايرانی .نمونه ای هست که بپسنديد؟(مثلا ساخته های پايور.عليزاده.مشکاتيان.دهلوی.... تا حالا پيش شده يکيش بی نقص به نظر شما بياد؟)‌ اگر جواب مثبت هست لطفا بگيد چه قطعه يا قطعاتی بوده.(اين رو به اين خاطر می پرسم که هيچ وقت نديدم از آهنگ مشخصی تعريف کنيد و از آثار معروف موسيقی ايرانی مث ترکمن و... انقاد کرديد{که البته به نظر من منطقی بود}. اگر جواب منفی است لطفا بگيد چرا عضو گروه چاووش شديد و به موسيقی ايرانی پرداختيد؟اگر جواب دقيقی به اين سئوالات بديد من (و احتمالا خيلی از دوستان)خوشحال خواهيم شد.

محمد

سجاد عزيز ! معلوم است كه من بسياري از قطعات موسيقي ايراني را مي پسندم و گوش مي دهم و لذت فراوان نيز از آنها مي برم ! ولي نكته اي كليدي را نيز نبايد از نظر دور داشت ! پسند و سليقه چيزي ست و ارزيابي و تحليل چيز ديگري ! اينكه من پاره اي تكرارها و بريده بريده نوازي ها را در ساز آقاي عليزاده تشخيص مي دهم و آن را مطرح مي كنم و مثلا ضرورت و يا عدم ضرورت اينگونه نواختن را ياد آوري مي كنم ،مطلقا و مطلقا به معناي آن نيست كه من همان ساز و همان قطعه را گوش نميدهم و از آن لذت نمي برم !!به شراب شناسي فكر كنيد كه شرابي خوش و گيرا را در دهان مي گرداند و مشخصات آن را ميگويد و نظري نيز براي بهتر شدن آن ميدهد و از اين رهگذر در پي رسيده و پرورده كردن ذائقه شنوندگان و شرابنوشان ديگر است ،..آيا كل اين ماجرا مغايرتي دارد با آنكه او همان شراب را بنوشد و از آن حظي ببرد ؟؟؟؟